0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:35 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٧
امیر همان طور که می رفت، گفت: پس خودت مجازاتش کن. بی چاره، یکخورده عرضه داشته باش،
هی نازش رو می کشی که این قدر لوس شده دیگه.
بعد خندان دور شد. از جایم تکان نخوردم. همان طور که به او تکیه داده بودم، ایستادم. گرماي تنش
بعد از مدت طولانی، چقدر شیرین بود. دلم نمی خواست از او جدا شوم. ولی بازویم را گرفت، برم
گرداند به سمت خودش و توي چشم هایم نگاه کرد. نگاهش خسته و رنجیده بود. از هیجان و سرما،
دندان هایم به هم می خورد و تحمل نگاه ناراحتش را نداشتم. وقتی آن طور نگاهم می کرد، انگار
کسی قلبم را می فشرد و از غصه نفسم بند می آمد.
دوباره به خودش نزدیکم کرد و پرسید: سردته؟ یا ترسیدي؟!
هر دو.
سرم روي سینه اش بود و او در حالی که سرش را خم کرده بود، چانه اش روي موهایم بود و آرام
نزدیک گوشم حرف می زد. انگار از سفري دور برگشته بود. دلم می خواست ساعت ها همان طور
توي آغوشش بمانم، بلکه رنج چند روز و چند ساعت گذشته را فراموش کنم.
همان طور آرام پرسید: خوب حالا می گی چی شده؟ تو چرا چند وقته عوض شدي؟ خودت می دونی
چقدر فرق کردي؟
حرفی براي زدن نداشتم. چه می توانستم بگویم؟ بگویم که حسادت دارد خفه ام می کند؟ التماس کنم
که دور دوست هایش و کوه و جلسه و.... را خط بکشد؟! یا اسم جواد و ثریا را دیگر نیاورد؟! یا
اصلا به خاطر رفتارهاي خودش طلبکار شوم؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها