پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:32 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨۵
فصل سی ام
در تمام طول مسیر تا جایی که قرار گذاشته بودند حتی یک کلمه حرف نزدیم. او با اخم هایی در هم
روبرو را نگاه می کرد و من ناچار از پنجره بیرون را نگاه می کردم. اول جاده چالوس قرار گذاشته
بودند. امیر قبل از ما رسیده بود. از دور دیدمش که کنار جواد و پسر دیگري که من نمی شناختم
ایستاده بود و صداي خنده از ته دلش تا چند متر دورتر شنیده می شد. همزمان با ما، آقا رضا هم
رسید.
به محض این که امیر به ماشین رسید، محمد با غیظ گفت: بالاخره نتونستی اینو دست به سر کنی؟!
نه هرچی به در گفتیم که دیوار گوش کنه، انگار نه انگار، به روي خودش نیاورد. منم به خاطر جواد،
چیزي نگفتم، هر چی باشه فامیلشونه.
با نزدیک شدن جواد حرفشان را قطع کردند و من فهمیدم هر دوشان در مورد آن جوانی که نمی
دانستم کیست، صحبت می کنند و از آمدنش دلخورند. بعدا فهمیدم که اسم آن جوان، خسرو و از
اقوام مادري جواد است که از قرار روز قبل از مشهد آمده بود و علی رغم میل همه، مجبور شده بودند
او را هم همراه بیاورند. نمی دانستم امیر و محمد از کجا و کی او را می شناختند، ولی معلوم بود که
چشم دیدنش را ندارند. که البته یکخورده که گذشت، فهمیدم که چرا کسی از او خوشش نمی آید.
توي شلوغی سلام و علیک و احوالپرسی ها، من که بیش تر با فاطمه خانم و آقا رضا سرگرم بودم،
مجبور نشدم ثریا را زیاد تحویل بگیرم و به یک احوالپرسی کوتاه اکتفا کردم. توي این فرصت
مردها تصمیم گرفته بودند که قسمتی از وسایل را توي ماشین ما که خالی بود، بگذارند. وقتی
wWw.98iA.Com