پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:35 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩۶
دفعه آخره، می آي یا نه؟!
چشم هایم را محکم به هم فشار می دادم و از وحشت دست و پایم کرخ شده بود. می دانستم که
محکم نگهم داشته، ولی با این همه، از ترس داشتم می مردم. بعضی وقت ها، از این همه ترسو بودن
خودم، حالم به هم می خورد.
با لحنی چاپلوسانه و ملتمس گفتم: امیر، خواهش می کنم. من از بلندي می ترسم.
خودتو لوس نکن. من محمد نیستم.
یک تکان محکم دست هایش باعث شد، بی اختیار جیغ بزنم. امیر فوري فریاد زد:
چیزي نشده، داریم شوخی می کنیم.
ولی محمد با قدم هاي تند نزدیک شد و پرسید: چی شده، امیر؟!
صدایش را شنیدم ولی جرئت نداشتم چشم هایم را باز کنم. امیر گفت:
هیچی، دارم مجازاتش می کنم!
محمد جدي پرسید: حالا چرا این جوري؟
امیر با خنده گفت: مگه رنگش رو نمی بینی، واسه این که تنها وسیله مجازات این جا، اینه.
دوباره محکم تکانم داد که باعث شد جیغ بلند دیگري بزنم. محمد کمرم را گرفت و مرا از روي
سنگی که امیر به زور رویش نگهم داشته بود، عقب کشید و من وا رفته افتادم توي بغلش.
wWw.98iA.Com