پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩۴
در افکارم غوطه می خوردم که صداي خش خش برگ ها را شنیدم، از خوشحالی نزدیک بود، فریاد
بزنم. مطمئن بودم که محمد است، ولی خوشحالی ام چند لحظه بیش تر نپایید.
مهناز، براي چی خرجتو سوا کردي؟!
امیر بود. انگار یک سطل آب سرد رویم ریختند، وا رفته گفتم: هیچی، دارم تماشا می کنم.
مگه اون جا دیوار کشیدن؟!
هیچ نگفتم، بغضی تلخ گلویم را گرفته بود. امیر در حالی که نزدیک تر شده بود، پرسید:
مهناز، اوقات شما دو تا براي چی تلخه؟! درست نیست این ها مهمونامونن.
بعد به شوخی اضافه کرد:
در ضمن همین قدر که محمد فهمیده سرش کلاه رفته، لازم نیست که خواهرش این هام بفهمن،
لازمه؟!
حوصله شوخی نداشتم. با بی حوصلگی گفتم:
چیزي نشده، گفتم که دارم تماشا می کنم.
خودتو لوس نکن، پس این قیافه سرکه هفت ساله چیه به خودت گرفتی؟! بیا بریم.
دستم را گرفت. دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
نمی آم، تو برو. من خودم بعدا می آم.
wWw.98iA.Com