http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٢
فصل سی و سوم
خوب آن روز صبح را به یا دارم. وقتی از خواب بیدار شدم، مادر با تعجب و حیرت و نگرانی و
نگاهی پر از سوال پرسید:
مهناز، چطور محمد از راه رسیده نیومده این جا؟
نفسم بند آمد و پرسیدم:
مگه اومده؟!
آره صبح به امیر زنگ زد و با هم قرار گذاشتند.
نفس بریده پرسیدم: کجا؟ کی؟
نمی دونم، نفهمیدم. مهناز طوري شده؟! حرفتون شده؟! خبري شده که تو به ما نمی گی؟!
رو برگرداندم و دور شدم، فقط گفتم: نه.
و چشم هاي پرسان مادر را گذاشتم و فرار کردم توي اتاقم و دیگر بیرون نیامدم. مثل دیوانه ها راه
می رفتم و با خودم حرف می زدم، دست به دست می مالیدم و نمی دانستم چه کنم؟ بارها خواستم
گوشی را بردارم و تلفن بزنم، ولی می ترسیدم.
توي غرقاب سرگردانی دست و پا می زدم که آمد.
wWw.98iA.Com
ادامه دارد................