0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١۴
گفت: هیچی، اگه تو می رفتی خونه، منم شب می رفتم خونه خودمون فاطمه این ها تنهان.
امیر به طعنه گفت: حالا که دارم می رم هیچی.اگه نمی رفتم هم بنده، پاسبان زن جنابعالی نمی شدم!
این یک، بعد از اونم، فاطمه خانم ، آقا رضا را داره،تو از کی پاسبان زن مردم شدي که من خبر
ندارم؟!
بالاخره امیر رفت. راه افتادیم در حالی که نمی توانم حالم را توصیف کنم. من که براي رسیدن لحظه
شماري می کردم حالا دلم می خواست یا خودم یا او را از ماشین به بیرون پرت کنم. بعد از آن دو
روز جهنمی این آخرین کارش دیگر غیر قابل گذشت و بخشش بود. با این که امیر برادرم بود، حس
می کردم با این کار محمد جلوي او له شدم. دلم را کینه اي تلخ گرفت و انگار کسی توي ذهنم خط
و نشان کشید – باشه محمد آقا، به هم می رسیم. –
وضع عوض شد. به جاي آشتی به فکر این بودم که تلخی این نیش را که به من زده بود به او بچشانم.
حرص و غصه و غضب داشت خفه ام می کرد و از غیظ بند بند وجودم می لرزید. بالاخره رسیدیم.
دیر وقت و نزدیک اذان صبح بود. حوله ام را برداشتم و رفتم توي حمام. زیر دوش، اشک هایم بی
اختیار می ریخت. در حالی که لبم را به دندان می گرفتم که صدایم در نیاید، زار می زدم. خدایا ، چرا
این طور شد؟!
نمی دانم چقدر طول کشید تا کمی آرام گرفتم. آب سرد اعصاب مختل شده ام را آرام می کرد و به
من آرامش می داد. کمی که بهتر شدم، بیرون آمدم.
روي مبل دراز کشیده بود، از جایش بلند شد و پرسید: حوله من کجاست؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:39 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١۵
همان لحن عصبی و سرد. بدون حرف حوله اش را دادم. وقتی در حمام را بست، دوباره اشک هایم
سرازیر شد. حاضر بودم بمیرم ولی با من این طور رفتار نکند. با تمام عصبانیت و ناراحتی ام مجبورم
اعتراف کنم که فقط اگر یکخورده نگاهش مهربان می شد، اگر صدایم می کرد، حاضر بودم به پایش
بیفتم، اما محمد این بار با همیشه فرق داشت، آدمی دیگر شده بود، آدمی که نمی شناختمش و می
ترساندم. یاد حرفش توي جاده افتادم – من دارم خسته می شم- پس خسته شده، آره کاملا پیداست!
احساس بی چارگی و بی پناهی می کردم و راه به جایی نداشتم. صداي اذان بلند شد و با همان چشم
هاي اشک آلود به نماز ایستادم و چقدر به خدا التماس کردم که کمکم کند. مثل کسی که منتظر
یک واقعه بد باشد، دلم بدجور شور می زد و احساس وحشت می کردم. او که از حمام بیرون آمد،
مرا از حال خودم درآورد. وقتی جلوتر از من به نماز ایستاد، با حسرت از پشت سر نگاهش می کردم
و خدا خدا می کردم یکخورده آرام شود و اخلاقش مثل همیشه شود. ولی وقتی نمازش تمام شد،
امیدهایم دوباره بر باد رفت. بالش خودش را برداشت و بدون کلمه اي حرف روي مبل دراز کشید.
این دیگر قابل تحمل نبود، آخر مگر چه کار کرده بودم که مستحق این همه مجازات بودم؟! تصمیمم
را گرفتم حالا که می خواهد این طور باشد، من هم می شوم مثل خودش.
به هر زحمتی بود، بغض بی امانی که گلویم را فشار می داد، توي سینه ام خفه کردم. بی اعتنا و پشت
به او دراز کشیدم و خدا را شکر از شدت خستگی، خیلی زود خوابم برد.
با صداي زنگ تلفن بیدار شدم. صبح بود. از حرف هاي محمد فهمیدم که امیر است. به ساعت نگاه
کردم نزدیک ده و نیم بود. دوباره خودم را به خواب زدم. فکر کردم، حالا مجبور می شود براي رفتن
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١۶
صدایم بزند، آن وقت به او بگویم که نمی آیم. غمی سنگین به دلم چنگ می زند. افکارم مغشوش و
ذهنم خسته بود و احساس می کردم بدنم خرد و له شده. رفتار محمد همان قدر که مرا از پا انداخته
بود و بی چاره ام می کرد، حس انتقامجویی و کینه را توي سینه ام شعله ور می کرد. همان طور که
تشنه توجه دوباره و محبتش بودم، کینه خرد شدن غرورم و تحقیر هم مدام به قلبم نیش می زد. خانم
جون راست می گفت. – به محبت مردها هیچ اعتباري نیست- یاد خانم جون دوباره اشکم را سرازیر
کرد، چقدر دلم برایش تنگ شده بود. اصلا دلم براي آن خانه و آن روزهاي پر از آرامش تنگ شده
بود. براي حس شیرین نزدیکی خانم جون، براي صداي پاهاي خسته اش و براي حس امنیتی که توي
آن خانه و کنار خانم جون داشتم.
برگشتن محمد به اتاق، مرا از عالم خودم بیرون آورد. هر لحظه منتظر بودم که صدایم بزند، ولی
خبري نبود. پشت میز نشسته بود و از صداي ورق خوردن کتاب ها معلوم بود دوباره توي کتاب
هایش غرق شده. باز هم این کتاب خواندن هاي لعنتی!
انگار توي این دنیا، غیر از خواندن و نوشتن کار دیگري نبود. نخیر، انتظار فایده نداشت. از جا بلند
شدم. حتی سرش را بلند نکرد که نشان بدهد وجود مرا حس می کند.
چیزي توي وجودم می خروشید و بی تابی می کرد. درونم غوغا بود و با زجر می خواستم خونسرد و
بی تفاوت باشم. می خواستم یک جوري صدایش را در بیاورم و متعجب بودم که چرا حرفی از رفتن
نمی زند.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٧
رفتم پایین و تا توانستم صبحانه خوردنم را طولانی کردم، بلکه صدایش در بیایید، ولی انگار نه انگار.
هیچ چیز از گلویم پایین نرفت. از لجم رفتم بالا و شروع کردم به لباس پوشیدن و آماده شدن و او
همان طور بی خیال غرق کتاب ها بود. آماده شدم، هر چه دور خود گشتم و در و تخته را به هم زدم،
دیدم فایده ندارد. مجبور شدم حرف بزنم داره دیر می شه .
هیچ نگفت. انگار اصلا نمی شنید.
دوباره گفتم: آماده نمی شی؟!
باز هم سکوت.
محمد با تو بودم.
حتی سرش را بلند نمی کرد. طاقت من هم طاق شد. اصلا رفتن یا نرفتن برایم مهم نبود. فقط تمام
حواسم متوجه رفتار او بود. رفتن تنها بهانه اي بود براي حرف زدنم، ولی از بی اعتنایی او، انگار
یکدفعه مشاعرم را از دست دادم. خدایا نمی دانم من احمق بودم یا مستحق عذاب که عقلم از کار
افتاد.
حسادت همراه حقارت چنان مثل موریانه توي جانم افتاده بود که شعورم را از کار انداخته بود. براي
چند لحظه مثل این که واقعا جنون گرفتم و دیوانه شدم. این تقدیر بود یا افکار و اعمال من که با
چنین بهانه پوچی سرنوشت زندگی ام عوض شد؟ نمی دانم. فقط این را می دانم که: وقتی امیر بعدها
با ثریا ازدواج کرد، وقتی محمد را از دست دادم و وقتی از درون همیشه مثل آدم تشنه له له زنان
وجودم محمد را می طلبید، تازه آن موقع درست فکر کردم، که دیگر خیلی دیر شده بود.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٨
آري، آن روز ناگهان عقل از سرم پرید و براي اولین بار با لحنی گستاخ صدایم را بلند کردم و فریاد
کشیدم:
صدامو نمی شنوي؟!
سرش را بلند کرد، نیم نگاه نافذ و عصبانی اش مثل برق از صورتم گذشت و باز سرش را پایین
انداخت و کوتاه و عصبی گفت:
ما جایی نمی ریم.
باز با لحنی گزنده و خشمگین داد زدم، حتی خودم هم نفهمیدم چرا این حرف را زدم:
چرا؟ من دوست دارم برم!!!
از جایش بلند شد و به طرفم آمد، روبرویم ایستاد. مجبور شدم سرم را بالا بگیرم تا بتوانم توي چشم
هایش که با نگاهی مخلوط از خشم و رنج و غم ، نگاهم می کرد چشم بدوزم. دیگر نگاهش عاشق
نبود.
رنگ محبت چشم هایش اگر عاشقانه هم بود، آن قدر غمگین بود که دیوانه ام می کرد.
من احمق چه کار کردم؟ چه باید می کردم؟ مسلما اگر سکوت یا صحبت آرام نبود، لااقل پرسش
دوباره بود. ولی انگار شیطان توي وجودم زبانه می کشید. نمی دانم، شاید خواستم همان طور که از بی
توجهی و بی اعتنایی اش رنج می بردم، او هم رنج ببرد. شاید می خواستم به من توجه کند یا .... نمی
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٩
دانم، واقعا نمی دانم چه شد که بزرگترین خطاي زندگی ام و احمقانه ترین کار ممکن را کردم. با
صورت برافروخته ، دستم را به کمرم زدم و با صدایی که از خشم دو رگه بود، گفتم:
براي چی نمی ریم؟ نکنه براي این که فکر می کنی من دوست دارم خسرو را ببینم؟!
خدایا، این کلمات بی معنی از کجا و چگونه به ذهن من آمد و من به زبان آوردم؟ اصلا این خود من
بودم که با آن وضع و آن لحن این حرف هاي مهمل و احمقانه را به زبان آوردم؟ نمی دانم، که چه
شد.
دیگر حتی مهلت نشد چشم هایش را ببینم، سیلی محمد چنان سخت و محکم و آنی، مثل برق توي
صورتم خورد که هیچ چیز ندیدم. تنها حس کردم که برق از چشمم پرید.
اولین و آخرین سیلی اي بود که در عمرم خورده ام. درد چنان توي وجودم پیچید که ناخودآگاه زانو
زدم و محمد حتی برنگشت که نگاهم کند. سریع لباس پوشید و بیرون رفت.
صورتم می سوخت، اما نه مثل قلبم. احساس می کردم خفیف شدم، خوار شدم و دیگر هیچ چیز نیستم.
از خودم پیش خودم پیش تر احساس خجالت می کردم. یعنی این من بودم؟ این قدر زار و حقیر؟
محمد که اگر یک روز حس می کرد درد دارم، انگار خودش درد می کشید و طاقت از دست می
داد، حالا حتی برنگشت که نگاهم کند.
محمد که وقتی تنها بودم، وقتی حس می کرد ممکن است بترسم، غیر ممکن بود تنهایم بگذارد، حالا
رفته بود. دیگر برایش هیچ بودم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٠
و این از هزار ها سیلی براي روحم بدتر بود. صداي هاي هاي گریه بی امانم آن قدر بلند بود که تا
وقتی در ساختمان را بست، حتما صدایم را می شنید، ولی برنگشت. باور نمی کردم برنگردد، ولی
برنگشت.
رفت. نه فقط آن روز، دقیقا ده روز. ده روزي که مثل ده قرن گذشت.انگار توي برزخ یا نه، خود
جهنم دست و پا زدم و زجر کشیدم و اشک ریختم و به خدا التماس کردم که برش گرداند.
چقدر دروغ براي مادر و پدرم و امیر سر هم کردم و به چه مصیبتی ظاهرم را جلوي دیگران حفظ می
کردم تا کسی از غوغاي درونم، سر در نیاورد. به چه بدبختی از زیر جواب دادن به سوال هاي مکرر
امیر شانه خالی کردم و وقتی گفت:
محمد براي چه یکدفعه رفته مشهد؟!
در حالی که قلبم هري فرو ریخت و شوکه شدم، از جواب دادن طفره رفتم. حالم چنان خراب بود که
با تمام تلاش و کوششم در پنهان کردن وخامت حالم، همه متوجه شده بودند که اتفاقی افتاده و من
بی چاره و مستاصل فقط خودم را از دید دیگران پنهان می کردم و از جلوي چشم هاي کنجکاو آقا
جون و مادرم و نگاه هاي شماتت بار امیر فرار می کردم.
چقدر بدبخت بودم و نمی دانستم چه کار باید بکنم؟!
خدایا، توي این دنیا زجري دردناك تر از روحی که دارد پاره پاره می شود و نمی تواند دم برآورد،
هست؟ چنان رنجی از درون می بردم که قابل وصف نیست. دیوانه وار قلبم سر به سینه می کوفت و
__________________________________________________________________________
صفحھ ٣٢١
من غیر از اشک و ندامت پناهگاهی نداشتم، درد و وحشت وجودم را در خودش غرق می کرد. به
احدي نمی توانستم راز دلم را بگویم، رنج می کشیدم و انتظار تا آن روز که.....
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٢
فصل سی و سوم
خوب آن روز صبح را به یا دارم. وقتی از خواب بیدار شدم، مادر با تعجب و حیرت و نگرانی و
نگاهی پر از سوال پرسید:
مهناز، چطور محمد از راه رسیده نیومده این جا؟
نفسم بند آمد و پرسیدم:
مگه اومده؟!
آره صبح به امیر زنگ زد و با هم قرار گذاشتند.
نفس بریده پرسیدم: کجا؟ کی؟
نمی دونم، نفهمیدم. مهناز طوري شده؟! حرفتون شده؟! خبري شده که تو به ما نمی گی؟!
رو برگرداندم و دور شدم، فقط گفتم: نه.
و چشم هاي پرسان مادر را گذاشتم و فرار کردم توي اتاقم و دیگر بیرون نیامدم. مثل دیوانه ها راه
می رفتم و با خودم حرف می زدم، دست به دست می مالیدم و نمی دانستم چه کنم؟ بارها خواستم
گوشی را بردارم و تلفن بزنم، ولی می ترسیدم.
توي غرقاب سرگردانی دست و پا می زدم که آمد.
wWw.98iA.Com

 

ادامه دارد................

شنبه 25 دی 1389  10:42 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

 

نقل قول GIRltanhas
رمان برزخ اما بهشت از همين نويسنده قشنگه

 

 

 

ممنون از اظهار نظرات خوانندگان...

یک شنبه 26 دی 1389  1:28 AM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٣
صداي سلام و روبوسی اش را که با مادر شنیدم، می خواستم پرواز کنم، از شادي فریاد بزنم و
صورتش را غرق بوسه کنم، ولی در حالی ضربان قلبم چند برابر شده بود. پاهایم هم انگار یخ زده بود.
می ترسیدم. از روبرو شدن با او می ترسیدم. توي جنگ با خودم بودم که چه کار کنم، چطور رفتار
کنم که آمد. وارد شد و در را بست و من تقریبا از حال رفته روي تخت برجا ماندم.
سرش پایین بود و من انگار همه وجودم نگاه بود. چقدر لاغر شده بود، داشتم در دل از خدا براي
برگشتنش تشکر می کردم و با خودم عهد می کردم که دیگر آدم بشوم، این ده روز براي تنبیه شدنم
کافی بود، دیگر براي یک روز هم حاضر نبودم از دستش بدهم. توي این افکار بودم و خیره به او،
درجا خشکم زده بود. آن جا بود، نزدیک من و من قدرت نداشتم صدایش کنم. بعد از آن همه رنج،
آن همه انتظار حالا برگشته بود، ولی سرد و سخت. محمد نبود. سکوت مثل دیوار سنگی بین ما حایل
بود. و من انگار مسخ شده بودم، جرئت کوچک ترین حرکتی را نداشتم. آرزویم بود صدایم بزند،
رویش را برگرداند تا چشم هایش را ببینم. اي خدا، اگر صدایم می زد....
وجودم فریاد می زد. محمد!
ولی لب هایم انگار مهر شده بود و او ساکت بود. خدایا چرا ساکت است؟ دست هایش را توي
موهایش کرده بود و انگار که با کف دست هایش شقیقه هایش را فشار بدهد. سرش را محکم نگه
داشته بود. کنار پنجره و پشت به من ایستاده بود. بی صدا و آرام.
نمی دانم چقدر گذشت. چند دقیقه یا چند لحظه که براي من بی نهایت طولانی و شکنجه آور بود،
یکدفعه صدایش را صاف کرد و برگشت. این بار سمت میز، قابی را که از اصفهان آورده بود
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:32 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢۴
برداشت و برگشت و چند لحظه بعد با یک پوزخند تلخ، انداختش روي میز و بعد بدون این که به من
نگاه کند، گفت:
زیاد وقت ندارم. خلاصه می گم...
فکر کردم نه صدایش آرامش و طنین همیشگی را دارد نه قدم هایش استواري و شتاب قبل را.
صدایش لرزشی خفیف داشت ولی نه از خشم، غمگینی صدایش قلبم را پاره پاره می کرد.
خیلی فکر کردم. البته چند وقت بود که فکر می کردم، ولی ده روز پیش...
ساکت شد. نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه ادامه داد:
ما به درد هم نمی خوریم... و من خوشحالم که هنوز اتفاقی نیفتاده و تو راحت می تونی آزاد بشی و
بري دنبال زندگیت...
نفسم بند آمد. خون توي تنم ایستاد، یخ زدم و دیگر مثل مرده توان هیچ عکس العملی را نداشتم. او
هم چند لحظه مکث کرد. دست هایش را مشت کرد، مثل کسی که درد می کشد، رویش را به سمت
پنچره کرد و بعد خیلی تند و سریع گفت:
من می رم. به احترام مادر و آقا جون به همه می گم تو نخواستی و نظرت عوض شده تو هم همین رو
بگو.
رویش را برگرداند و بدون این که نگاهی به من بکند که انگار روح داشت از بدنم خارج می شد، با
قدم هایی بلند به سمت در رفت. با تمام قدرتی که داشتم صدا نکردم، ضجه زدم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:32 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢۵
محمد؟!
یک آن مکث کرد، ولی بعد خیلی سریع گفت: خداحافظ.
انگار نفس توي سینه ام قطع شد. پاهایم به راستی مثل دو تا وزنه سنگی سرد و سخت بود و قدرت
نداشت و محمد از سنگ سخت تر، حتی یک لحظه هم مکث نکرد. در را به هم زد و رفت و انگار
روح مرا به زنجیر درد کشید و با خودش برد. حس و حال حرکت از من سلب شده بود. ضربه چنان
کاري و قوي و بی خبر بود که گنگ و لال شده بود. مبهوت مثل یک چوب سوخته بی هوش و
منگ خیره به درمانده بودم.
نه، این ممکن نبود. غیر ممکن بود. یعنی محمد دیگر مرا نمی خواست؟! یعنی براي همیشه رفته بود؟!
دیگر برنمی گشت؟! من خواب نمی دیدم؟!
حال خفگی به من دست داده بود، مثل این که مسافتی طولانی دویده باشم، نفس نفس می زدم و قلبم
از شدت تلاطم مثل این بود که به قفسه سینه ام می خورد. حس کردم در حال مرگم. شاید معناي
دقیق خفقان را من آن روز با تک تک سلول هایم حس کردم. نمی دانم چقدر توي گرداب دست و
پا زدم، یک ربع؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ واقعا نمی دانم. همین قدر می دانم که با فریاد هاي رعد
آساي امیر بود که از قعر جهنم و گرداب رنج به زمان حال برگشتم.
این کجاس؟! شماها نتونستین ، من آدمش می کنم! برو کنار مادر!
فریاد می کشید و به سمت بالا می آمد و من خشکیده و رنجور بدون هیچ عکس العملی منتظر ماندم.
دیگر بدتر از آنچه برسر من آمده بود مگر چیز دیگري امکان داشت که پیش بیاید؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢۶
در اتاق با شدت باز شد. امیر خروشان و غران در حالی که مادر و علی سعی داشتند جلویش را بگیرند
به سمت من می آمد. از کوره در رفته بود.
مثل سیلی پر جوش و خروش به طرفم می آمد. مادر و علی هراسان و وحشت زده و گیج بودند،
برعکس من که مات و خونسرد نگاه می کردم. این تنها باري بود که توي خانه ما صداي فریاد و
بگو و مگو به گوش رسید و براي اولین و آخرین بار، صداي امیر بر سر من بلند شد و شاید اگر مادر
و علی مانع نشده بودند، دستش هم بلند می شد. و تنها باري هم که امیر را آن طور اختیار از کف داده
و بی قرار و از خشم کف بر لب آورده دیدم، همان روز بود. حقیقت این بود که از دست دادن محمد
براي خانواده من و خصوصا امیر به همان اندازه خود من، مصبیت بود و غیر قابل تحمل.
فریاد هایش انگار شیشه ها را می لرزاند، در جواب خواهش ها و پرسش هاي مادر به جاي جواب می
غرید:
آن روز که هی به شما گفتم حواستون به رفتار این باشه، براي همچین وقتی بود. هی من گفتم و شما
نشنیدین. حالا خوب شد؟!
مادر هاج و واج و درمانده مرتب می پرسید:
مگه چی شده؟! چرا درست حرف نمی زنی؟!
امیر دوباره فریاد زنان گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٧
چرا من بگم؟! از خودش بپرسین، از این که این قدر ما رو آدم حساب نمی کنه که سرشو تکون بده.
از این که انگار اصلا ما رو نمی بینه؟!
مادر پرسان و درمانده به سمت من برگشت و من در حالی که تمام وجودم درد بود، باز ساکت و
صامت برجا ماندم. امیر سکوتم را پاي بی حرمتی می گذاشت، در صورتی که من حرفی براي زدن
نداشتم. چه می گفتم؟! که او مرا نخواست؟! حس می کردم که محمد امیر را دیده و از او خداحافظی
کرده و لابد گفته که من او را نخواسته ام که امیر این طور جوش آورده است. من که راه پس و
پیش نداشتم، جز سکوت چه کار می توانستم بکنم؟
امیر همچنان فریاد می زد. امیر خوش اخلاق و مودب و خوشرو، چنان اختیار از دست داده بود که
اگر هر زمانی غیر از آن موقع بود، پا به فرار می گذاشتم. ولی آن موقع انگار همه وجودم کرخ شده
بود، هیچ حسی نداشتم، براي همین مثل مرده بی حس و حال و خونسرد نگاهشان می کردم و فریاد
هاي امیر را گوش می کردم که می گفت:
مادر من، این قدر نگو ساکت. این قدر نگو آروم باش. آخه این چه حقی داشت بدون مشورت، بدون
اجازه شما، بگه نمی خواد زندگی کنه؟ بگه پشیمون شده؟ بگه اشتباه کرده؟!
مادر بهت زده یکدفعه دست از امیر کشید و به سمت من نگاه کرد و در حالی که انگار پاهایش
سست شد، لبه تخت تقریبا ولو شد و پرسید:
نمی خواد زندگی کنه؟
انگار به مفهوم حرف ها پی نبرده باشد، دوباره حرف هاي امیر را تکرار می کرد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٨
امیر گفت: بله، آخه پدر نداشت؟ مادر نداشت؟ بزرگ تر نداشت؟ صاف و ساده برگشته گفته نمی
خوام! اون روز که هی به خنده و شوخی به زبون بی زبونی به خودش گفتم این راه و رسم زندگی
نیست، گوش نکرد. به شما گفتم بهش بگین، نگفتین. بفرمایین اینم حاصلش! حالا خوب شد؟
مادر که انگار به زور حرف می زد، گفت: مادر جون، حالام این یه حرفی زده، بیجا کرده، مگه
زندگی شوخیه؟! مگه رخت تنه؟! این بگه من نمی خوام و تمام؟! دو سال پسره، شب و روز این جا
بوده، جواب مردم رو چی بدیم؟! این ها عقد کرده ان؟! مگه به این راحتیه؟! این یک غلطی کرده،
اونم عصبانیه، یکخورده بگذره...
امیر پرخاش کنان حرف مادر را قطع کرد و گفت: هه، به همین خیال باشین، اگه شما محمد رو هنوز
نشناختین، من خوب می شناسمش، محمد هیچ حرفی رو بیخود نمی زنه، وقتی هم زد، دیگه تمومه،
فکرهایش رو کرده، تصمیمش رو هم گرفته، خاطرتون جمع. بابا قضیه این ها مال یک روز و یک
ساعت نیست، آخه شما چرا حرف منو نمی فهمین؟!
باز چشمش به من افتاد و به طرفم هجوم آورد.
آن روز در کمال تعجب دیدم دلم می خواهد کتک بخورم، دلم می خواهد یک جوري خودم را مظلوم
و قابل دلسوزي ببینم و براي خودم دل بسوزانم، تا بلکه درد کتک و احساس مظلومیت از عذابم کم
کند. ولی مادر و علی دوباره نگذاشتند. مادرم همچنان سعی داشت قضیه را یک اختلاف ساده بداند و
همین امیر را بیش تر از کوره در می برد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها