0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:39 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١۴
گفت: هیچی، اگه تو می رفتی خونه، منم شب می رفتم خونه خودمون فاطمه این ها تنهان.
امیر به طعنه گفت: حالا که دارم می رم هیچی.اگه نمی رفتم هم بنده، پاسبان زن جنابعالی نمی شدم!
این یک، بعد از اونم، فاطمه خانم ، آقا رضا را داره،تو از کی پاسبان زن مردم شدي که من خبر
ندارم؟!
بالاخره امیر رفت. راه افتادیم در حالی که نمی توانم حالم را توصیف کنم. من که براي رسیدن لحظه
شماري می کردم حالا دلم می خواست یا خودم یا او را از ماشین به بیرون پرت کنم. بعد از آن دو
روز جهنمی این آخرین کارش دیگر غیر قابل گذشت و بخشش بود. با این که امیر برادرم بود، حس
می کردم با این کار محمد جلوي او له شدم. دلم را کینه اي تلخ گرفت و انگار کسی توي ذهنم خط
و نشان کشید – باشه محمد آقا، به هم می رسیم. –
وضع عوض شد. به جاي آشتی به فکر این بودم که تلخی این نیش را که به من زده بود به او بچشانم.
حرص و غصه و غضب داشت خفه ام می کرد و از غیظ بند بند وجودم می لرزید. بالاخره رسیدیم.
دیر وقت و نزدیک اذان صبح بود. حوله ام را برداشتم و رفتم توي حمام. زیر دوش، اشک هایم بی
اختیار می ریخت. در حالی که لبم را به دندان می گرفتم که صدایم در نیاید، زار می زدم. خدایا ، چرا
این طور شد؟!
نمی دانم چقدر طول کشید تا کمی آرام گرفتم. آب سرد اعصاب مختل شده ام را آرام می کرد و به
من آرامش می داد. کمی که بهتر شدم، بیرون آمدم.
روي مبل دراز کشیده بود، از جایش بلند شد و پرسید: حوله من کجاست؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها