پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٠
و این از هزار ها سیلی براي روحم بدتر بود. صداي هاي هاي گریه بی امانم آن قدر بلند بود که تا
وقتی در ساختمان را بست، حتما صدایم را می شنید، ولی برنگشت. باور نمی کردم برنگردد، ولی
برنگشت.
رفت. نه فقط آن روز، دقیقا ده روز. ده روزي که مثل ده قرن گذشت.انگار توي برزخ یا نه، خود
جهنم دست و پا زدم و زجر کشیدم و اشک ریختم و به خدا التماس کردم که برش گرداند.
چقدر دروغ براي مادر و پدرم و امیر سر هم کردم و به چه مصیبتی ظاهرم را جلوي دیگران حفظ می
کردم تا کسی از غوغاي درونم، سر در نیاورد. به چه بدبختی از زیر جواب دادن به سوال هاي مکرر
امیر شانه خالی کردم و وقتی گفت:
محمد براي چه یکدفعه رفته مشهد؟!
در حالی که قلبم هري فرو ریخت و شوکه شدم، از جواب دادن طفره رفتم. حالم چنان خراب بود که
با تمام تلاش و کوششم در پنهان کردن وخامت حالم، همه متوجه شده بودند که اتفاقی افتاده و من
بی چاره و مستاصل فقط خودم را از دید دیگران پنهان می کردم و از جلوي چشم هاي کنجکاو آقا
جون و مادرم و نگاه هاي شماتت بار امیر فرار می کردم.
چقدر بدبخت بودم و نمی دانستم چه کار باید بکنم؟!
خدایا، توي این دنیا زجري دردناك تر از روحی که دارد پاره پاره می شود و نمی تواند دم برآورد،
هست؟ چنان رنجی از درون می بردم که قابل وصف نیست. دیوانه وار قلبم سر به سینه می کوفت و
__________________________________________________________________________
صفحھ ٣٢١
من غیر از اشک و ندامت پناهگاهی نداشتم، درد و وحشت وجودم را در خودش غرق می کرد. به
احدي نمی توانستم راز دلم را بگویم، رنج می کشیدم و انتظار تا آن روز که.....
wWw.98iA.Com