0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢۵
محمد؟!
یک آن مکث کرد، ولی بعد خیلی سریع گفت: خداحافظ.
انگار نفس توي سینه ام قطع شد. پاهایم به راستی مثل دو تا وزنه سنگی سرد و سخت بود و قدرت
نداشت و محمد از سنگ سخت تر، حتی یک لحظه هم مکث نکرد. در را به هم زد و رفت و انگار
روح مرا به زنجیر درد کشید و با خودش برد. حس و حال حرکت از من سلب شده بود. ضربه چنان
کاري و قوي و بی خبر بود که گنگ و لال شده بود. مبهوت مثل یک چوب سوخته بی هوش و
منگ خیره به درمانده بودم.
نه، این ممکن نبود. غیر ممکن بود. یعنی محمد دیگر مرا نمی خواست؟! یعنی براي همیشه رفته بود؟!
دیگر برنمی گشت؟! من خواب نمی دیدم؟!
حال خفگی به من دست داده بود، مثل این که مسافتی طولانی دویده باشم، نفس نفس می زدم و قلبم
از شدت تلاطم مثل این بود که به قفسه سینه ام می خورد. حس کردم در حال مرگم. شاید معناي
دقیق خفقان را من آن روز با تک تک سلول هایم حس کردم. نمی دانم چقدر توي گرداب دست و
پا زدم، یک ربع؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ واقعا نمی دانم. همین قدر می دانم که با فریاد هاي رعد
آساي امیر بود که از قعر جهنم و گرداب رنج به زمان حال برگشتم.
این کجاس؟! شماها نتونستین ، من آدمش می کنم! برو کنار مادر!
فریاد می کشید و به سمت بالا می آمد و من خشکیده و رنجور بدون هیچ عکس العملی منتظر ماندم.
دیگر بدتر از آنچه برسر من آمده بود مگر چیز دیگري امکان داشت که پیش بیاید؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها