پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٨
آري، آن روز ناگهان عقل از سرم پرید و براي اولین بار با لحنی گستاخ صدایم را بلند کردم و فریاد
کشیدم:
صدامو نمی شنوي؟!
سرش را بلند کرد، نیم نگاه نافذ و عصبانی اش مثل برق از صورتم گذشت و باز سرش را پایین
انداخت و کوتاه و عصبی گفت:
ما جایی نمی ریم.
باز با لحنی گزنده و خشمگین داد زدم، حتی خودم هم نفهمیدم چرا این حرف را زدم:
چرا؟ من دوست دارم برم!!!
از جایش بلند شد و به طرفم آمد، روبرویم ایستاد. مجبور شدم سرم را بالا بگیرم تا بتوانم توي چشم
هایش که با نگاهی مخلوط از خشم و رنج و غم ، نگاهم می کرد چشم بدوزم. دیگر نگاهش عاشق
نبود.
رنگ محبت چشم هایش اگر عاشقانه هم بود، آن قدر غمگین بود که دیوانه ام می کرد.
من احمق چه کار کردم؟ چه باید می کردم؟ مسلما اگر سکوت یا صحبت آرام نبود، لااقل پرسش
دوباره بود. ولی انگار شیطان توي وجودم زبانه می کشید. نمی دانم، شاید خواستم همان طور که از بی
توجهی و بی اعتنایی اش رنج می بردم، او هم رنج ببرد. شاید می خواستم به من توجه کند یا .... نمی
wWw.98iA.Com