0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:40 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١۵
همان لحن عصبی و سرد. بدون حرف حوله اش را دادم. وقتی در حمام را بست، دوباره اشک هایم
سرازیر شد. حاضر بودم بمیرم ولی با من این طور رفتار نکند. با تمام عصبانیت و ناراحتی ام مجبورم
اعتراف کنم که فقط اگر یکخورده نگاهش مهربان می شد، اگر صدایم می کرد، حاضر بودم به پایش
بیفتم، اما محمد این بار با همیشه فرق داشت، آدمی دیگر شده بود، آدمی که نمی شناختمش و می
ترساندم. یاد حرفش توي جاده افتادم – من دارم خسته می شم- پس خسته شده، آره کاملا پیداست!
احساس بی چارگی و بی پناهی می کردم و راه به جایی نداشتم. صداي اذان بلند شد و با همان چشم
هاي اشک آلود به نماز ایستادم و چقدر به خدا التماس کردم که کمکم کند. مثل کسی که منتظر
یک واقعه بد باشد، دلم بدجور شور می زد و احساس وحشت می کردم. او که از حمام بیرون آمد،
مرا از حال خودم درآورد. وقتی جلوتر از من به نماز ایستاد، با حسرت از پشت سر نگاهش می کردم
و خدا خدا می کردم یکخورده آرام شود و اخلاقش مثل همیشه شود. ولی وقتی نمازش تمام شد،
امیدهایم دوباره بر باد رفت. بالش خودش را برداشت و بدون کلمه اي حرف روي مبل دراز کشید.
این دیگر قابل تحمل نبود، آخر مگر چه کار کرده بودم که مستحق این همه مجازات بودم؟! تصمیمم
را گرفتم حالا که می خواهد این طور باشد، من هم می شوم مثل خودش.
به هر زحمتی بود، بغض بی امانی که گلویم را فشار می داد، توي سینه ام خفه کردم. بی اعتنا و پشت
به او دراز کشیدم و خدا را شکر از شدت خستگی، خیلی زود خوابم برد.
با صداي زنگ تلفن بیدار شدم. صبح بود. از حرف هاي محمد فهمیدم که امیر است. به ساعت نگاه
کردم نزدیک ده و نیم بود. دوباره خودم را به خواب زدم. فکر کردم، حالا مجبور می شود براي رفتن
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها