پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٧
رفتم پایین و تا توانستم صبحانه خوردنم را طولانی کردم، بلکه صدایش در بیایید، ولی انگار نه انگار.
هیچ چیز از گلویم پایین نرفت. از لجم رفتم بالا و شروع کردم به لباس پوشیدن و آماده شدن و او
همان طور بی خیال غرق کتاب ها بود. آماده شدم، هر چه دور خود گشتم و در و تخته را به هم زدم،
دیدم فایده ندارد. مجبور شدم حرف بزنم داره دیر می شه .
هیچ نگفت. انگار اصلا نمی شنید.
دوباره گفتم: آماده نمی شی؟!
باز هم سکوت.
محمد با تو بودم.
حتی سرش را بلند نمی کرد. طاقت من هم طاق شد. اصلا رفتن یا نرفتن برایم مهم نبود. فقط تمام
حواسم متوجه رفتار او بود. رفتن تنها بهانه اي بود براي حرف زدنم، ولی از بی اعتنایی او، انگار
یکدفعه مشاعرم را از دست دادم. خدایا نمی دانم من احمق بودم یا مستحق عذاب که عقلم از کار
افتاد.
حسادت همراه حقارت چنان مثل موریانه توي جانم افتاده بود که شعورم را از کار انداخته بود. براي
چند لحظه مثل این که واقعا جنون گرفتم و دیوانه شدم. این تقدیر بود یا افکار و اعمال من که با
چنین بهانه پوچی سرنوشت زندگی ام عوض شد؟ نمی دانم. فقط این را می دانم که: وقتی امیر بعدها
با ثریا ازدواج کرد، وقتی محمد را از دست دادم و وقتی از درون همیشه مثل آدم تشنه له له زنان
وجودم محمد را می طلبید، تازه آن موقع درست فکر کردم، که دیگر خیلی دیر شده بود.
wWw.98iA.Com