پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١۶
صدایم بزند، آن وقت به او بگویم که نمی آیم. غمی سنگین به دلم چنگ می زند. افکارم مغشوش و
ذهنم خسته بود و احساس می کردم بدنم خرد و له شده. رفتار محمد همان قدر که مرا از پا انداخته
بود و بی چاره ام می کرد، حس انتقامجویی و کینه را توي سینه ام شعله ور می کرد. همان طور که
تشنه توجه دوباره و محبتش بودم، کینه خرد شدن غرورم و تحقیر هم مدام به قلبم نیش می زد. خانم
جون راست می گفت. – به محبت مردها هیچ اعتباري نیست- یاد خانم جون دوباره اشکم را سرازیر
کرد، چقدر دلم برایش تنگ شده بود. اصلا دلم براي آن خانه و آن روزهاي پر از آرامش تنگ شده
بود. براي حس شیرین نزدیکی خانم جون، براي صداي پاهاي خسته اش و براي حس امنیتی که توي
آن خانه و کنار خانم جون داشتم.
برگشتن محمد به اتاق، مرا از عالم خودم بیرون آورد. هر لحظه منتظر بودم که صدایم بزند، ولی
خبري نبود. پشت میز نشسته بود و از صداي ورق خوردن کتاب ها معلوم بود دوباره توي کتاب
هایش غرق شده. باز هم این کتاب خواندن هاي لعنتی!
انگار توي این دنیا، غیر از خواندن و نوشتن کار دیگري نبود. نخیر، انتظار فایده نداشت. از جا بلند
شدم. حتی سرش را بلند نکرد که نشان بدهد وجود مرا حس می کند.
چیزي توي وجودم می خروشید و بی تابی می کرد. درونم غوغا بود و با زجر می خواستم خونسرد و
بی تفاوت باشم. می خواستم یک جوري صدایش را در بیاورم و متعجب بودم که چرا حرفی از رفتن
نمی زند.
wWw.98iA.Com