پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٩
دانم، واقعا نمی دانم چه شد که بزرگترین خطاي زندگی ام و احمقانه ترین کار ممکن را کردم. با
صورت برافروخته ، دستم را به کمرم زدم و با صدایی که از خشم دو رگه بود، گفتم:
براي چی نمی ریم؟ نکنه براي این که فکر می کنی من دوست دارم خسرو را ببینم؟!
خدایا، این کلمات بی معنی از کجا و چگونه به ذهن من آمد و من به زبان آوردم؟ اصلا این خود من
بودم که با آن وضع و آن لحن این حرف هاي مهمل و احمقانه را به زبان آوردم؟ نمی دانم، که چه
شد.
دیگر حتی مهلت نشد چشم هایش را ببینم، سیلی محمد چنان سخت و محکم و آنی، مثل برق توي
صورتم خورد که هیچ چیز ندیدم. تنها حس کردم که برق از چشمم پرید.
اولین و آخرین سیلی اي بود که در عمرم خورده ام. درد چنان توي وجودم پیچید که ناخودآگاه زانو
زدم و محمد حتی برنگشت که نگاهم کند. سریع لباس پوشید و بیرون رفت.
صورتم می سوخت، اما نه مثل قلبم. احساس می کردم خفیف شدم، خوار شدم و دیگر هیچ چیز نیستم.
از خودم پیش خودم پیش تر احساس خجالت می کردم. یعنی این من بودم؟ این قدر زار و حقیر؟
محمد که اگر یک روز حس می کرد درد دارم، انگار خودش درد می کشید و طاقت از دست می
داد، حالا حتی برنگشت که نگاهم کند.
محمد که وقتی تنها بودم، وقتی حس می کرد ممکن است بترسم، غیر ممکن بود تنهایم بگذارد، حالا
رفته بود. دیگر برایش هیچ بودم.
wWw.98iA.Com