0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:32 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢٣
صداي سلام و روبوسی اش را که با مادر شنیدم، می خواستم پرواز کنم، از شادي فریاد بزنم و
صورتش را غرق بوسه کنم، ولی در حالی ضربان قلبم چند برابر شده بود. پاهایم هم انگار یخ زده بود.
می ترسیدم. از روبرو شدن با او می ترسیدم. توي جنگ با خودم بودم که چه کار کنم، چطور رفتار
کنم که آمد. وارد شد و در را بست و من تقریبا از حال رفته روي تخت برجا ماندم.
سرش پایین بود و من انگار همه وجودم نگاه بود. چقدر لاغر شده بود، داشتم در دل از خدا براي
برگشتنش تشکر می کردم و با خودم عهد می کردم که دیگر آدم بشوم، این ده روز براي تنبیه شدنم
کافی بود، دیگر براي یک روز هم حاضر نبودم از دستش بدهم. توي این افکار بودم و خیره به او،
درجا خشکم زده بود. آن جا بود، نزدیک من و من قدرت نداشتم صدایش کنم. بعد از آن همه رنج،
آن همه انتظار حالا برگشته بود، ولی سرد و سخت. محمد نبود. سکوت مثل دیوار سنگی بین ما حایل
بود. و من انگار مسخ شده بودم، جرئت کوچک ترین حرکتی را نداشتم. آرزویم بود صدایم بزند،
رویش را برگرداند تا چشم هایش را ببینم. اي خدا، اگر صدایم می زد....
وجودم فریاد می زد. محمد!
ولی لب هایم انگار مهر شده بود و او ساکت بود. خدایا چرا ساکت است؟ دست هایش را توي
موهایش کرده بود و انگار که با کف دست هایش شقیقه هایش را فشار بدهد. سرش را محکم نگه
داشته بود. کنار پنجره و پشت به من ایستاده بود. بی صدا و آرام.
نمی دانم چقدر گذشت. چند دقیقه یا چند لحظه که براي من بی نهایت طولانی و شکنجه آور بود،
یکدفعه صدایش را صاف کرد و برگشت. این بار سمت میز، قابی را که از اصفهان آورده بود
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها