0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٩
سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت: الا به غمگساران
براي اولین بار در مفهوم این چند بیت دقیق شدم و به فکر فرو رفتم. فکر کردم راست می گوید،
مهري که توي این مدت توي دل من رفته واقعا یک روزگار شاید اندازه عمر من طول بکشد تا....
مردد فکر کردم: یعنی آن وقت از دلم بیرون می رود؟ نه مطمئن بودم که این طور نیست. آن قدر با
خودم کلنجار رفتم و توي فکر غرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم که ماشین
ایستاد. کنار جاده نزدیک سد بودیم. آقا رضا و امیر دم ماشین آمده بودند و با محمد صحبت می
کردند . حرف سر این بود که امیر می خواست کمی استراحت کنند، ولی آقا رضا و محمد ترجیح
می دادند تا جایی که اسمش کجور بود یکسره بروند. آن طور که آقا رضا می گفت راه کجور از
مرزن آباد می گذشت که حدود دو ساعت دیگر با ما فاصله داشت. بالاخره هم حرف آقا رضا و
محمد شد.
خسرو داشت از ماشین پیاده می شد که محمد باز به امیر گفت: بدو رفیقت داره پیاده می شه. و
خودش فوري راه افتاد. باز سکوت بود و اخم هاي درهم او و دل گرفته من. اواسط مرداد ماه بود و
هوا گرم، از تشنگی مجبور شدم حرف بزنم.
من تشنمه، یک جا وایسا ، آب بخورم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها