پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٨
یک لحظه برگشت، با نگاهی تند و غضبناك، و بعد بدون این که چیزي بگوید، دوباره جلو را نگاه
کرد و من مجبور شدم که حساب کار خودم را بکنم و ساکت شوم. رنجیده و سر در گریبان، رویم را
به طرف پنجره کردم و در فکر فرو رفتم و او ضبط را روشن کرد. یکی از همان کاست ها که من
بیزار بودم، انگار غم عالم می آمد توي دلم، شروع به خواندن کرد. آن وقت ها من از شنیدن آن نوع
شعر و موسیقی دلم می گرفت و خلقم تنگ می شد و محمد خوب این را می دانست ، معمولا با من
که بود آن ها را گوش نمی کرد.، ولی حالا فرق می کرد. قهر بودیم و من بالاجبار مجبور بودم
گوش کنم. پس سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به جاده خیره شدم.
خواننده با صدایی حزین که به گوش من ناله می آمد، می خواند:
هر کاو فرقت روزي چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد، محمل به روز باران
چندین که بر شمردم، از ماجراي عشقت
اندوه دل نگفتم الا، یک از هزاران
بیش تر از همه صداي نی و یک ساز دیگر که نمی دانم چه بود، باعث می شد دل آدم بگیرد. دنباله
اش خواننده، این دو بیت را لااقل تند خواند و شاید به همین علت همین دو بیت به دلم نشست.
wWw.98iA.Com