پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:28 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٣
خشک، با تحکم و سرد.
غصه اي عمیق دلم را سوزاند، رفتار منزجرانه اش راه عقب نشینی را برایم سد می کرد. دلم براي چشم
هایش، براي نگاه هاي مهربانش، براي مهناز گفتن هایش و براي آغوشش تنگ بود و او مثل سنگ،
انگار با دشمنش حرف می زد و رفتار می کرد. غرق اندوه گفتم: اون ها که باید بیان می آن، من نمی
آم.
خشک و عصبی گفت: اون ها میان هیچی، تو هم باید بیاي.
روي باید مکث کرد و بایدي محکم گفت.
کاش می فهمید که از دوري اش چه رنجی می برم و چقدر محتاج کمی نرمش از طرف او هستم،
ولی خوب هر عملی عکس العملی دارد. من هم عکس العمل رفتارهاي خودم را می دیدم و دیگر
چاره اي جز ادامه راه نمی دیدم.
با همان لحن خودش گفتم: چرا؟!
چون من می گم.
لحنش آن قدر کوبنده بود که دلم لرزید، ولی با این حال گفتم: ولی من نمی آم.
گفتم و پشت به او دراز کشیدم.
یکدفعه چنان تند و سریع بلند شد و بالاي سرم ایستاد که ترسیدم و ناخودآگاه من هم از جا پریدم و
نشستم .
wWw.98iA.Com