پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٢
والله یک همچین لیلی، مجنون شدن هم داره....
محمد که داشت می آمد، نگاهی تحقیرآمیز و پر از نفرت به خسرو کرد و از کنارش گذشت و به
سمت امیر و جواد رفت.
همین یک لحظه و یک نگاه، ناخودآگاه باعث جرقه فکري مسموم و احمقانه در ذهن من شد که
فاجعه اي به عظمت بدبختی یک عمر یا دست کم جوانی ام را باعث شد.
خود به خود یاد لحظه تبریک گفتن خسرو و نگاه تحسین آمیزش و محمد که با ناراحتی مرا توي
ماشین هول داده بود، افتادم.
صداي فاطمه خانم و ثریا که چایی تعارفم می کردند، مرا به خود آورد و مجبور شدم، علی رغم
طوفان درونم، آرام کنارشان بنشینم. محمد را می دیدم که گرم گفتگو با جواد و آقا رضاست و بیش
تر حرص می خوردم. یعنی اصلا ناراحت نیست؟! بالاخره آقا رضا گفت حرکت کنیم و برویم همان
جایی که می گفت اسمش آب پري است، غذا بخوریم.
همه به طرف ماشین ها راه افتادند. محمد همان طور که با جواد همقدم بود، سوئیچ را به طرف امیر
پرت کرد و گفت:
امیر، من با جواد می آم. تو ماشین ما رو بیار و رفت.
wWw.98iA.Com