پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:39 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٣
وقتی فاطمه خانم اصرار می کرد که ما هم به خانه حاج آقا برویم، نفسم داشت بند می آمد که نکند
محمد قبول کند. می دانستیم که حاج آقا و محترم خانم همراه پدر و مادرم و علی براي دو روز به
کاشان رفته اند. براي همین فاطمه خانم به امیر هم اصرار می کرد که او هم بیایید که خدا را شکر
محمد قبول نکرد و من از آن جا که فکر می کردم محمد هم براي این که زودتر به خانه برسیم و
آشتی کنیم قبول نکرده، خوشحال و امیدوار از فاطمه خانم و آقا رضا خداحافظی کردم و به طرف
ماشین خودمان راه افتادم.
ثریا و جواد و خسرو هم همراه امیر رفتند. در آخرین لحظه جواد گفت:
محمد، شب منتظر امیر نباش. خونه ما می مونه، شما هم صبح زود بیاین.
در حالی که امیر تعارف می کرد، اما حس کردم حتما او هم مثل من ته دلش خوشحال است و از خدا
می خواهد که شب همان جا بماند. ولی تمام این شادي و ذوق با حرفی که محمد به امیر زد چنان
یکدفعه توي وجودم یخ زد که احساس کردم خون توي رگ هایم منجمد شد و دوباره دیو خشم و
حرص و لج توي وجودم با شدتی چندین برابر بیدار شد.
امیر که آمده بود تا هم کلید خانه را بدهد و هم خداحافظی کند گفت:
بچه ها، با من کاري ندارین؟ فردا اون جا می بینمتون.
محمد گفت: کار داشتم، ولی دیگه حالا نه، برو.
در جواب اصرار امیر که می پرسید: حالا کارت چی بود؟
wWw.98iA.Com