پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:37 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠۴
نفسم بالا نمی آمد که حتی کلمه اي در جواب امیر حرف بزنم و هر چه بیش تر فکر می کردم، حالم
بدتر می شد. پیچ و خم هاي مداوم جاده و سرعت ماشین حالم را بدتر کرد، حس کردم حالم دارد به
هم می خورد. با دست به امیر اشاره کردم که ماشین را نگه دارد و همان طور که جلوي دهانم را با
دست هایم گرفته بودم از ماشین با قدم هاي تند دور شدم، از ماشین امیر و آقا رضا هم که پشت
سرمان بود گذشتم و با عجله خودم را به گوشه جاده که پر از نی هاي بلند بود رساندم.
دلم به هم می خورد، ولی بالا نمی آوردم. فاطمه خانم و امیر و محمد داشتند نزدیک می شدند که با
دست اشاره کردم نیایند. محمد اما آمد.
دستش را روي شانه ام گذاشت و خم شد و با ناراحتی گفت:
لازمه، اعصاب من و جسم خودت رو داغون کنی و به این روز بیفتی؟!
همیشه وقتی حالم بد می شد از او فقط توجه و نگرانی و ناز و نوازش می دیدم و حالا این برخوردش
برایم سنگین بود. با خود گفتم تازه طلبکار هم هست. دستش را پس زدم و از جایم بلند شدم و رویم
را برگرداندم. فقط صداي نفس هایش را می شنیدم و به نظرم آمد او هم هنوز عصبانی است.
با صداي فاطمه خانم مجبور شدم باز به آن سمت برگردم.
فاطمه خانم در حالی که لیوانی آب قند دستش بود، نزدیک شد و پرسید:
مهناز جان، بهتر شدي؟! شاید گرما زده شدي. محمد، آخر یک دکتر درست و حسابی براي این
ناراحتی مهناز نرفتین، نه؟!
wWw.98iA.Com