پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:38 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٨
ثریا گفت: چه گل هاي قشنگی، از کجا کندي؟
خسرو با دست پایین جاده را نشان داد و گفت: اون پایین، قشنگه؟!
من همان طور که چانه ام روي زانوهایم بود، بیخودي گفتم: خیلی.
خسرو فوري گل ها را دو دسته کرد دسته اي را تعارف ثریا کرد و دسته اي دیگر را به من داد و در
جواب امتناع من گفت: قابل شما را اصلا نداره.
یک آن چشمم به محمد افتاد که با نگاهی سرشار از نفرت به خسرو نگاه می کرد و من بی شعور
براي این که حرصش بدهم، غلیظ تر از آن که باید از خسرو تشکر کردم.
با خود گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است.خدایا چقدر
نفهم و کودن بودم که درك نمی کردم حس حسادت زنانه کجا و غیرت و تعصب مردانه کجا؟!
لجبازي همیشه تنها سلاح آدم هایی است که منطق و حرف حساب سرشان نمی شود و من نمی
فهمیدم که استفاده از این سلاح آن هم توي زندگی زناشویی و در مورد مسئله اي این قدر حساس و
اساسی، تا چه اندازه می تواند مهلک و ویران کننده باشد. نادانسته خودم را لگد مال می کردم و زیر
سوال می بردم و تصویر ذهنی محمد را از خودم مخدوش می کردم تا به او بفهمانم که شکی که
کرده درست است. آري، من با ذهنی کور و اعمالی احمقانه نادانسته به او ثابت می کردم در انتخابم
اشتباه کرده.
این بود که هر چه او را در عذاب و مشوش می دیدم، فکر می کردم با تحریک حس حسادتش دارم
موفق می شوم. براي همین در رفتار زشتم پافشاري کردم. به حرف هاي بی مزه خسرو توجه نشان می
wWw.98iA.Com