0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:38 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٠
محمد اما، هیچ عکس العملی نشان نداد. دوباره صدایش زدم.
محمد؟!
بدون این که رویش را برگرداند با لحنی سرد و جدي گفت: بله؟!
این بله این قدر سرد بود که حرف ها توي دهانم ماسید، همه شوقی که براي آشتی داشتم یخ زد و
حرص و لج با حدتی بیش تر از قبل جایش را گرفت. دستم را با خشونت از روي دستش برداشتم و
همان طور که رویم را به سمت پنجره می کردم، شیشه را پایین کشیدم تا بلکه جریان هوا صورتم را
که آتش گرفته بود، آرام کند. باد چند تا از گل هاي خسرو را که پشت شیشه ماشین گذاشته بودم
پخش کرد و محمد با عصبانیت دسته گل ها را برداشت و از شیشه سمت من به بیرون پرتاب کرد و
گفت:
جاي این آشغال ها این جاست؟
برایم اصلا مهم نبود، ولی نقطه ضعف او را فهمیده بودم. براي همین با عصبانیت براي این که حرص
دلم را خالی کنم، گفتم:
اون ها آشغال نبود، من می خواستمشون!
نگاه عصبانی اش چنان ترسناك شده بود که مثل کارد تا مغز استخوانم نفوذ کرد و من باز از ترس
خفه شدم و به بیرون خیره شدم. احساس می کردم دارم محمد را از دست می دهم و این برایم دیوانه
کننده بود. در ورطه اي از رنج و غصه و حیرانی و درماندگی دست و پا می زدم و نمی دانستم باید
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها