0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٠
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
آن صدا حزین و پر احساس همراه زخمه هاي تار، و آن شعر پر معنی چنان اثر کاري و آنی بر قلب
من داشت که ناخودآگاه اشک چشمانم را پر کرد و من که از سر شب فکر محمد، با یادآوري تولدم
و سال هاي قبل، راحتم نگذاشته بود، بی اختیار دستم به زنجیر گردنم گره خورد و با این ابیات اشک
به چشمم هجوم آورد و فکر کردم نرگس راست می گفت که این صدا آدم را مجنون می کند. آقاي
مهرابی همچنان می خواند.
من مانده ام مهجور از او، بی چاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
با این بیت ها، مثل این بود که تمام دردهاي درونم را به شعر می شنیدم و حالی ناگفتنی پیدا می
کردم. در جدال با خودم بودم تا اشکم سرازیر نشود که چشمم به همان آقاي روبرویی افتاد و به نظرم
آمد که با محبتی بی نهایت، آزیتا را نگاه می کند.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶١
به هر حال آن شب و آن شعر و آن صدا، آغاز راه دیگري در زندگی من شد و باعث علاقه و روي
آوردنم به شعر و کتاب.
احساس می کردم چقدر احمقم که تا حالا سر از شعر در نیاورده ام. وقتی داشتم اشک هایم را که
دیگر سرازیر شده بود پاك می کردم نرگس توي گوشم گفت:
حالا همه فکر می کنن، عجب دختر فرهیخته اي هستی که با شنیدن این بیت ها اشک می ریزي،
خبر ندارن جنابعالی اصلا از شعر سر در نمی آري و واسه چیز دیگه داري آبغوره می گیري!
هم خنده ام گرفت و هم به فکر فرو رفتم. راستی چرا من تا آن زمان نباید به قول نرگس، خودم از
شعر سر در آورده باشم؟ براي اولین بار، احساس شرمساري و مغبون شدن کردم. در افکار مختلف
غوطه می خوردم که دوباره چشمم به همان آقاي روبرویی افتاد که محو تماشاي آزیتا بود و به
محض این که نگاهش با من برخورد کرد، رویش را به طرف دیگر برگرداند.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٢
فصل سی و هفتم
از آزیتا پرسیدم:
اون آقاهه کیه؟
آزیتا مرموز پرسید: چطور مگه؟!
ولی نرگس امان نداد و فوري گفت: ایشون، مهندس کاوه پارساي بی نواست که عقل درست و
حسابی نداره.
من با حیرت و ناباورانه به نرگس چشم دوختم و او با خنده گفت: نترس بابا، دیوونه خطرناك نیست.
فقط این قدر عقلش کمه که عاشق این تحفه نطنز شده!
خلاصه فهمیدم که آن آقا، پسر یکی از دوست هاي آقاي ابهري است که دو سه سال است از خارج
کشور برگشته و یکی از خواستگارهاي سمج آزیتاست، اما آزیتا به دلیل ده سال تفاوت سنی که
دارند، موافق نیست. نرگس هم که طرفدار سر سخت آقاي پارسا بود همیشه سر این مسئله با آزیتا
جنگ داشت. همان شب بود که توي راه برگشت وقتی که من از مهمانی و آقاي ابهري تعریف می
کردم، نرگس گفت:
حالا امشب شلوغ بود، باباش فال هایی با حافظ می گیره، ماتت می بره.
مشتاقانه پرسیدم: راست می گی؟
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٣
نرگس خونسرد و خندان گفت: به خدا، اصلا حافظ خون شدن خود منم از فال گرفتن آقاي ابهري
شروع شد و بعد این قدر خودم با حافظ کلنجار رفتم که شدم یک پا فالگیر!
واقعا که راست می گفت. چون چند هفته بعد که براي تولد آزیتا خانه شان مهمان بودیم، آزیتا در
اثر اصرارهاي من و نرگس از پدرش خواست دیوان حافظ را باز کند و نرگس پیشدستی کرد و از
طرف من هم گفت:
شما خودتون به نیت ما باز کنین ما سراپا گوشیم.
وقتی نوبت من شد. هیچ وقت یادم نمی رود که آن شب چه حالی شدم. مبهوت ، خشکم زده بود. آن
کلمات با صدا و طرز بیان شیرین دکتر دیوانه ام کرد. مثل مجسمه نشسته بودم، به سختی نفس می
کشیدم. دکتر آرام و شمرده می خواند.
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه اي باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶۴
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازي
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاك سرکویت
نفس بریده وگیج به معناي شعر فکر می کردم که چشمم به نگاه پر از حس و درك دکتر که از
بالاي عینک به چشم هایم خیره شده بود، افتاد. نگاه عمیقی که انگار راز ناگشوده ام را دریافته بود.
نرگس آرام توي گوشم گفت:
خاك بر سرت، آبرویت رفت، همه پته هایت را حافظ ریخت روي آب!!!
از ته دل خندیدم و این شد که من هم شدم مرید حافظ و به قول نرگس، فالگیر قهار.
تازه داشتم به دنیاي جدیدم مانوس می شدم و از تلاطم و سر در گریبانی روحی نجات پیدا می کردم.
برخلاف من که همیشه براي یاد گرفتن بی میل بودم و احساس می کردم وقت براي یادگیري همیشه
هست، نرگس و آزیتا، انگار دنیا دارد به آخر می رسد، همیشه براي یاد گرفتن چیزهاي تازه عجله
داشتند و حریص بودند. مثل این بود که از زورآزمایی با مغز و توانایی هایشان لذت می بردند. تمایل
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶۵
و شور و شوق و نشاط آن ها روي من هم اثر می گذاشت و مرا به جلو می راند. یک موقع به خودم
آمدم که دیدم از سر در آوردن از کارهاي مختلف، احساس لذت می کنم و مزه دانستن و لذت
یادگیري و مهارت را می چشیدم، لذت شیرین یاد گرفتن و فهمیدن از روي خواست و رغبت، نه
اجبار و کراهت.
مثلث دوستی ما به قول نرگس سه تفنگدار بیکار مرا متحول می کرد و زندگی اي دوباره به من می
بخشید که دوباره سرنوشت و روزگار سرناسازگاري گذاشت و سومین ضربه تلخ و سخت را بر سرم
فرود آورد.
آخرین امتحان هاي سال دوم بود. دیروقت، حدود نیمه شب بود که با صداي فریادهاي وحشتزده
مادر که علی و امیر را صدا می زد، از جا پریدم و هراسان خودم را به آن ها رساندم. مادر پریشان و
گریان بر سر و صورتش می زد و آقا جون همان طور که به پشت خوابیده بود به نظر می آمد چهره
اش از تنگی نفس کبود شده است و خرخر می کند. امیر سعی داشت آقا جون را از جا بلند کند و در
عین حال با صداي بلند، مرتب صدایش می کرد. بی اختیار، امیر را کنار زدم و دهانم را بر دهان آقا
جون گذاشتم و با تمام توان در آن دمیدم. صداي خرخري که در حنجره اش پیچید، امیدوارم کرد. بی
خبر از این که صداي نفس هاي خودم را می شنوم، باز با تمام قوا در دهانش دمیدم. مادر زار می زد و
امیر سعی داشت با فشارهایی که به قفسه سینه آقا جون می آورد کمک کند، ولی بی فایده بود. امیر
انگار زودتر از من به وضعیت پی برد و بیهودگی کارمان را فهمید. چون آقا جون را بغل کرد و با
کمک علی سوار ماشین کرد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶۶
به محض این که به بیمارستان رسیدیم، آقال جون را روي برانکار خواباندند و دکتر اورژانس دستش
را کاملا بالا برد و محکم روي قلب آقا جون کوبید، روي قلب مهربان و پر از عطوفت آقا جون. قلبم
تیر کشید و درد گرفت. دستگاه هاي شوك را به سینه وصل کردند و جلوي چشم هاي وحشتزده و
هراسان ما به بدنش شوك دادند. یکبار، دو بار، سه بار فایده نداشت. نه غیر ممکن بود، پدر من، آقا
جون قوي و قدرتمند من دیگر نفس نداشت، مظلوم و معصوم و استوار، همان طور که زندگی کرده
بود، همان طور هم بی صدا، خاموش شده بود. این آقا جون من بود؟! عزیزترین عزیزان من؟! آن که
زندگی ام را مدیونش بودم و همه آرامش و آسایش و رفاهم را؟! زیر آن دستگاه ها و بی نفس؟!
آقا جون سکته کرده بود.
جلوي چشم هایم سیاه شد، تصویرها دور و نزدیک و گنگ. انگار جان ذره ذره از تنم بیرون می
رفت، زانوهایم خم شد. بی هوش شدم.
با آن که ضربه مرگ خانم جون را چشیده بودم، ولی با همه دردناکی قابل مقایسه با درد از دست
دادن آقا جون نبود.
دیگر هیچ چیز به یاد ندارم. صداي فریاد و شیون ها، چشم هاي اشکبار و مظلوم مادرم و صورت هاي
غرق اشک امیر و علی و دیگران، تصویرهایی مبهم بود که از ته چاهی تاریک می دیم. و این بار
دیگر آقا جون را ندیدم. از عزیزترین موجود زندگی ام بی خداحافظی جدا شدم. درد، فوق طاقتم بود.
تازیانه هاي رنجی عظیم وجودم را در خودش پیچاند و غرق کرد. باور نداشتم که یک دنیا مهر و
عاطفه، مظهر هستی و وجود من، امیدم پشتوانه و دلخشوي و مایه سرافرازي و عزتم مثل شمعی بی
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٧
صدا خاموش شده باشد. هر بار به هوش می آمدم، دلم می خواست، چنگ بیندازم و قلبم را از سینه
بیرون بکشم. دیگر براي چه می تپید؟ به عشق و امید چه کسی...
درگذشت ناگهانی و غیرقابل باور آقا جون، براي من با آن روح زخم خورده و حساس و مریض،
ضربه اي بود که براي از پا انداختن دوباره ام کافی که هیچ، زیاد هم بود. از مراسم و روزهاي اول
چیزي به خاطر ندارم. در بی هوشی و بی حسی، مثل جنازه اي بین مرگ و زندگی معلق بودم. با سابقه
بیماري گذشته ام، دکترها تشخیص داده بودند همان بی هوشی برایم بهتر است. این بود که من
جسدي شده بودم با سرمی در دست که با تزریق آرامبخش، گوشه اي افتاده بود. چهره آرام و غمگین
آقا جون، بعد از جدایی ام از محمد، از جلوي چشم هایم کنار نمی رفت. چیزي مثل سوهان روحم را
می تراشید. این که چقدر باعث رنج آقا جون مهربانم شده بودم و او صبورانه تحمل کرده بود و آخر
هم با داغی بر دل مثل پرنده اي معصوم و تنها از پیش ما رفته بود، عذابم می داد. چه آرزوها و حرف
هاي ناگفته اي که بین من و این عزیزترین عزیزانم، ناگفته ماند. ندانسته زمان را از دست دادیم،
بدون این که بفهمیم آنچه دارد فنا می شود و از بین می رود، دیگر هیچ وقت باز نمی گردد. آقا
جون رفته بود، بدون این که حتی توانسته باشم از او به خاطر همه آنچه به من داده بود، تشکر کنم.
زندگی ام و همه آنچه داشتم، از او بود که حالا دیگر نبود. رفته بود، در حالی که نگران بود، نگران
بچه هایش که یکی از آن ها، من ناخلف بودم که از همه بیش تر باعث عذابش شده بودم.
توي همان روزهاي سیاه و تلخ عزا و عذاب و زجر بود که یک روز صداي پچ پچ مانند و ضعیف
خاله ام به گوشم خورد. حتی قدرت این که سرم را برگردانم یا چشم هایم را باز کنم نداشتم. می
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:41 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٨
شنیدم و در غرقاب تلخ عذاب غوطه می خوردم. خاله گریه کنان براي کس یا کسانی که من نمی
دانستم می گفت:
خدا بیامرزدش، یک پارچه جواهر بود. حاضر بود خار به چشمش بره، به پاي زن و بچه اش نره. خدا
شاهده من از چشمم بدي دیدم از حاج عباس بدي ندیدم، هر چی باشه پسر اون مادر بود، شیر پاك
خورده بود. الهی بمیرم براي ملیحه. من که خواهرشم جیگرم خونه، خدا به فریاد دل اون برسه.
بعد در حالی که صدایش ضعیف تر می شد، ادامه داد:
غصه مهناز این طورش کرد. والا چیزیش نبود، مثل شاخ شمشاد بود. یک آخ کسی ازش نشنیده بود.
طفلک از بس غصه این دخترو خورد، دق کرد آخه...
هق هق کنان ساکت شد و من صداي نرگس را که سعی داشت خاله را آرام کند، شناختم.
اي خدا، چرا بعضی وقت ها دنیاي به این بزرگی براي آدم چنان تنگ می شود که جز مرگ نمی
تواند آرزویی بکند؟! من عاجز و درمانده حتی دیگر اشک هم نداشتم، مرده اي بودم که تنها نفس،
مانع دفن کردنش بود. مغزم می جوشید و داغ می شد و همراه قلبم آتش می گرفت، اما چه سود؟!
اعصابم مثل آبی که به نقطه جوش می رسد و بی صدا می شود، به جوش آمد و دیگر از صدا افتادم.
نه شیون نه فغان و زاري، نه حتی اشکی که این مصیبت را برایم سبک کند. این بار دیگر چشم هایم
هم با من یار نبود.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:41 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٩
روزها می گذشت و خانه ما، غرق ماتم و عزا، در سکوتی تلخ، سیاهپوش بود. در تمام آن روزهاي
شوم هر بار چشم باز کردم، مریم و نرگس و گهگاه آزیتا را می دیدم و با دردمندي باز چشم هایم را
نه به روي آن ها، به روي دنیا می بستم. نمی خواستم چیزي ببینم، هیچ چیز و هیچ کس!!!
اما، زندگی معطل درماندگی هاي ما نیست، می گذرد و در گذر روزها بزرگترین مصیبت ها از تو
دور می شوند و متعلق به گذشته. تا هستی و نفس داري، مجبوري دوباره به زندگی برگردي، ببینی و
بفهمی و تحمل کنی. درد از بین می رود؟ از عظمت مصیبت و فاجعه کم می شود؟ نه، درد هست،
مصیبت هست، ولی در درون تو، با تو و کنار تو، همراهت می آید و تو به آن عادت می کنی. درد،
جزء لاینفک زندگی است، فرار از آن فرار از زندگی است که امکان ندارد.
چنین شد که درد و رنج در دل و جانم نشست و حالا که اشک نبود تا آرامم کند، آدمی دیگر شدم.
همیشه عقده دل از دو راه خالی می شود و در مواقع خشم و غم خود را نشان می دهد، یا اشک می
شود یا فریاد. از وقتی اشک چشم هایم خشک شد، بغض گلویم تبدیل به فریاد شد. دیگر به جاي آن
مهناز نازکدل و ظریف که لب برمی چید و بغض می کرد و اشک می ریخت، مهناز جوشی و عصبی
نشسته بود. وقتی غصه یا خشم دلم را می فشرد و بغض گلویم را، صدایم به فریاد بلند می شد و
پرخاش. وقتی دیگر نه شانه اي بود که تکیه گاهم باشد، نه سینه اي که صورتم را در آن پنهان کنم و
نه دستی که به حمایت در آغوشم بگیرد، اشک چه معنا داشت؟!
صدایم از سر بی پناهی بلند می شد و فریادم اعتراضی بود به چشم هایم براي گریه نکردن و پناه
نخواستن، براي پنهان کردن ضعفی که دیگر برملا شدنش آرامش در پی نداشت. فقط رنج از دست
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:41 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٠
دادن حامی و تکیه گاه هایی را که روزي دلم به آن ها قرص بود، به رخم می کشید. آقا جون و
محمد، تکیه گاه هایی بودند که دیگر نداشتم و حالا تازه می فهمیدم تنها وقت هایی که ضعف مایه
آرامش است وقتی است که باعث پناه بردن تو به آغوشی قوي و مطمئن باشد که در پناهت می
گیرد و حمایتت می کند، ولی دیگر ضعف براي من مایه آرامش نبود.
وقتی خرد و مریض از جا بلند شدم که نیم ترم عقب افتاده بودم و در تمام آن روزها مریم و نرگس،
که طی این مدت با هم رابطه اي صمیمانه پیدا کرده بودند، به نوبت پیشم می ماندند تا تنها نباشم.
وقتی حالم بهتر شد به اصرار مریم بیش تر من به خانه آن ها می رفتم و به دو دلیل به کمال میل
اصرارش را قبول می کردم. یکی این که از خانه خودمان دور باشم و دیگر این که دوست داشتم به
خانه و محله قبلی نزدیک باشم. دلم براي خانه و کوچه مان پر می کشید و آرزویم بود بروم و از
نزدیک دوباره آن جا را ببینم. ته دلم همیشه تصور می کردم، اگر جرئت این کار را پیدا کنم، چقدر
خوب می شود و شاید بتوانم خبري از محمد بگیرم. ولی کو جرئت و جسارت رفتن؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:41 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧١
فصل سی و هشتم
آن روزها مریم و اکرم خانم بی اندازه به من محبت می کردند و من توي آن خانه کوچک
چقدر احساس آرامش می کردم. یکی از همان روزها بود که با تردید دل به دریا زدم و گفتم:
چقدر دلم می خواد برم خونه مون را از نزدیک ببینم.
برخلاف انتظارم، اکرم خانم و مریم خیلی راحت گفتند.
خوب، بیا بریم.
از خونسردیشان جا خوردم و با شک پرسیدم: بریم؟!
اکرم خانم گفت: آره مادر، پاشو، الان منم می خوام برم دکمه بخرم. پاشو با هم بریم.
از حیرت دهانم باز مانده بود، گفتم: آخه، اون جا....
ساکت شدم. اکرم خانم با لبخندي محو گفت: عیبی نداره، دیگه خونه اون ها اون جا نیست.
آه از نهادم بلند شد. آن جا نیستند؟! رفته اند؟ کی؟! در حالی که هیچ کدام اسم آن ها را به زبان نمی
آوردیم و با اشاره و غیرمستقیم صحبت می کردیم، اما نتوانستم جلوي خودم را بگیرم ، پرسیدم: از
این جا رفتن؟! کی؟!
خیلی وقته.
چطور؟! حاج آقا که می گفت هیچ وقت این خونه رو نمی فروشه؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٢
اي بابا، تا حالا کی تونسته هر جور که دلش می خواد زندگی کنه، که حاج آقا بتونه؟ بعد از اون
قضیه، محترم خانم دیگه این جا بند نشد. بچه هایش که هر کدوم رفته بودن یک طرف. واسه دو نفر
آدم هم خوب، این جا خیلی بزرگ بود. یک سال بعد از رفتن پسرشون – اسم محمد را نمی آورد –
اون هام از این جا رفتن.
دوست داشتم بپرسم کجا رفته اند، اما رویم نمی شد. به سرنوشت تلخی که هر کداممان پیدا کرده
بودیم، حتی حاج آقا و محترم خانم که بالاخره مجبور شده بودند از خانه اي که آن قدر دوست
داشتند، دور بشوند، فکر می کردم که اکرم خانم گفت:
خوب اگه می آي، پاشو دیگه، اگه نمی آي هم که من برم.
و من رفتم. بعد از چهار سال، چه حالی داشتم. زانوهایم می لرزید و ضربان قلبم چند برابر شده بود.
وقتی سر کوچه مان رسیدیم، نفسم دیگر به شماره افتاده بود. فکر می کردم چندین سال این جا راه
رفت و آمد آقا جون بوده، چه شب ها که از روي این کاشی ها خسته برگشته و صبح ها با امید رد
شده و گذشته و رفته. خودم را به یاد می آوردم و زمانی که براي اولین بار همراه مادرم از این کوچه
گذشته و به مدرسه رفته بودم. چقدر ظهرها که از مدرسه برمی گشتم، وقتی دیگر راهی تا خانه نمانده
بود، با ذوق و شوق از لابه لاي این درخت هاي تناور دویده بودم. روز عقدم به یادم می آمد و اوقاتی
که همراه محمد توي این کوچه رفت و آمد کرده بودم. روزي که خانم جون را بر سر دست از همین
کوچه برده بودند و....
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٣
آن قدر تصاویر سریع از جلوي چشم هایم رد می شد که جلوي پایم را نمی دیدم. چانه ام می لرزید و
مثل کسی که از سرما بلرزد، بدنم را رعشه اي بی امان گرفته بود. تا وسط کوچه رفتم، نتوانستم بیش
تر بروم.
لرزان در حالی که با حسرت به در خانه مان و خانه محمد نگاه می کردم، ایستادم. افسوسی کشنده
وجودم را له می کرد، کاش هنوز خانه مان آن جا بود و پشت آن در خانم جون و آقا جون نفس می
کشیدند. کاش، هنوز زري توي خانه شان بود و محمد هنوز برایم محمد آقا بود و این بار اگر، از سر
قضیه آغاز می شد من ارزش همه چیز را می دانستم و با چنگ و دندان حفظش می کردم. واي که
اگر هنوز پشت آن درها، عزیزهاي من بودند، اگر زمان به عقب برمی گشت و من باز آقا جون را
داشتم و محمد را...
طاقتم تمام شد، رو برگرداندم و در حالی که در دلم خودم را لعن و نفرین می کردم، بی اختیار اندیشه
ام به زبان روان شد و جویده جویده گفتم: خدا لعنتت کنه. منظورم به خودم بود، خودم که ...
ولی صداي اکرم خانم که به اشتباه فکر کرده بود من محمد را نفرین می کنم، دستپاچه مرا از عالم
برزخی که تویش گیر افتاده بودم، بیرون کشید.
مادر نفرین نکن، اونم جوون مردمه!
گیج وحیران گفتم: نه، من اونو ...
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧۴
باز حرفم را قطع کرد و گفت: می دونم، می دونم دلت می سوزه، ولی مادر، من اینو فهمیدم، همیشه
هم به همه می گم، دلتون که می سوزه، دعا کنین، نفرین نکنین که شر نفرین اول از همه یقه خود
آدمو می گیره.
بالاخره هم اکرم خانم نگذاشت توضیح بدهم. باور کرده و مطمئن بود که منظورم محمد بوده و این
بهانه اي شد که براي عبرت من، داستان زندگیشان را بگوید. داستان زندگی نزدیک ترین دوستم را
که من فقط به همین اکتفا کرده بودم که پدرش چند سال پیش فوت کرده و مادرش سرپرستشان
بوده. آخ حالم از خودم به هم می خورد، چرا توي این دنیا غیر از خودم و دنیاي خودم، هیچ کس،
حتی نزدیک ترین دوستم برایم مهم نبود؟!
اکرم خانم با مظلومیت برایم تعریف می کرد و از سختی دنیا می گفت و این که جز صبوري راهی
براي تحمل نیست و لا به لاي حرف هایش هر از گاهی صحبت را به محمد می کشید تا به خیال
خودش من را دلداري داده باشد. خبر نداشت چه آتشی به دلم می زند وقتی که می گوید – حالا بازم،
تو زود فهمیدي! هنوز بچه اي، سنی نداري، تازه اول راهی. پدرت هم که خدا رحمتش کنه تا وقتی
بود، خودش مثل کوه پشتت بود. حالا هم که رفته، نام نیکش برایت مونده که یک دنیاست. مادر،
بیخودي خود خوري نکن، غصه نخور، منو می بینی؟ پاسوز همین غصه خوردن هاي بیخودیم شدم که
الان مثل پیرزن هاي هفتاد ساله، صاحب هزار درد و مرض شدم. کار خوبی هم نکردم.-
یواش یواش از گذشته هایش می گفت و نصیحتم می کرد. او هم دنیا را با عینک تجربه هاي خودش
می دید و می شناخت و قضاوت می کرد. می گفت که پانزده سالگی ازدواج کرده و همراه شوهرش
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها