0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧۴
باز حرفم را قطع کرد و گفت: می دونم، می دونم دلت می سوزه، ولی مادر، من اینو فهمیدم، همیشه
هم به همه می گم، دلتون که می سوزه، دعا کنین، نفرین نکنین که شر نفرین اول از همه یقه خود
آدمو می گیره.
بالاخره هم اکرم خانم نگذاشت توضیح بدهم. باور کرده و مطمئن بود که منظورم محمد بوده و این
بهانه اي شد که براي عبرت من، داستان زندگیشان را بگوید. داستان زندگی نزدیک ترین دوستم را
که من فقط به همین اکتفا کرده بودم که پدرش چند سال پیش فوت کرده و مادرش سرپرستشان
بوده. آخ حالم از خودم به هم می خورد، چرا توي این دنیا غیر از خودم و دنیاي خودم، هیچ کس،
حتی نزدیک ترین دوستم برایم مهم نبود؟!
اکرم خانم با مظلومیت برایم تعریف می کرد و از سختی دنیا می گفت و این که جز صبوري راهی
براي تحمل نیست و لا به لاي حرف هایش هر از گاهی صحبت را به محمد می کشید تا به خیال
خودش من را دلداري داده باشد. خبر نداشت چه آتشی به دلم می زند وقتی که می گوید – حالا بازم،
تو زود فهمیدي! هنوز بچه اي، سنی نداري، تازه اول راهی. پدرت هم که خدا رحمتش کنه تا وقتی
بود، خودش مثل کوه پشتت بود. حالا هم که رفته، نام نیکش برایت مونده که یک دنیاست. مادر،
بیخودي خود خوري نکن، غصه نخور، منو می بینی؟ پاسوز همین غصه خوردن هاي بیخودیم شدم که
الان مثل پیرزن هاي هفتاد ساله، صاحب هزار درد و مرض شدم. کار خوبی هم نکردم.-
یواش یواش از گذشته هایش می گفت و نصیحتم می کرد. او هم دنیا را با عینک تجربه هاي خودش
می دید و می شناخت و قضاوت می کرد. می گفت که پانزده سالگی ازدواج کرده و همراه شوهرش
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها