پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:42 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٢
اي بابا، تا حالا کی تونسته هر جور که دلش می خواد زندگی کنه، که حاج آقا بتونه؟ بعد از اون
قضیه، محترم خانم دیگه این جا بند نشد. بچه هایش که هر کدوم رفته بودن یک طرف. واسه دو نفر
آدم هم خوب، این جا خیلی بزرگ بود. یک سال بعد از رفتن پسرشون – اسم محمد را نمی آورد –
اون هام از این جا رفتن.
دوست داشتم بپرسم کجا رفته اند، اما رویم نمی شد. به سرنوشت تلخی که هر کداممان پیدا کرده
بودیم، حتی حاج آقا و محترم خانم که بالاخره مجبور شده بودند از خانه اي که آن قدر دوست
داشتند، دور بشوند، فکر می کردم که اکرم خانم گفت:
خوب اگه می آي، پاشو دیگه، اگه نمی آي هم که من برم.
و من رفتم. بعد از چهار سال، چه حالی داشتم. زانوهایم می لرزید و ضربان قلبم چند برابر شده بود.
وقتی سر کوچه مان رسیدیم، نفسم دیگر به شماره افتاده بود. فکر می کردم چندین سال این جا راه
رفت و آمد آقا جون بوده، چه شب ها که از روي این کاشی ها خسته برگشته و صبح ها با امید رد
شده و گذشته و رفته. خودم را به یاد می آوردم و زمانی که براي اولین بار همراه مادرم از این کوچه
گذشته و به مدرسه رفته بودم. چقدر ظهرها که از مدرسه برمی گشتم، وقتی دیگر راهی تا خانه نمانده
بود، با ذوق و شوق از لابه لاي این درخت هاي تناور دویده بودم. روز عقدم به یادم می آمد و اوقاتی
که همراه محمد توي این کوچه رفت و آمد کرده بودم. روزي که خانم جون را بر سر دست از همین
کوچه برده بودند و....
wWw.98iA.Com