پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶۵
و شور و شوق و نشاط آن ها روي من هم اثر می گذاشت و مرا به جلو می راند. یک موقع به خودم
آمدم که دیدم از سر در آوردن از کارهاي مختلف، احساس لذت می کنم و مزه دانستن و لذت
یادگیري و مهارت را می چشیدم، لذت شیرین یاد گرفتن و فهمیدن از روي خواست و رغبت، نه
اجبار و کراهت.
مثلث دوستی ما به قول نرگس سه تفنگدار بیکار مرا متحول می کرد و زندگی اي دوباره به من می
بخشید که دوباره سرنوشت و روزگار سرناسازگاري گذاشت و سومین ضربه تلخ و سخت را بر سرم
فرود آورد.
آخرین امتحان هاي سال دوم بود. دیروقت، حدود نیمه شب بود که با صداي فریادهاي وحشتزده
مادر که علی و امیر را صدا می زد، از جا پریدم و هراسان خودم را به آن ها رساندم. مادر پریشان و
گریان بر سر و صورتش می زد و آقا جون همان طور که به پشت خوابیده بود به نظر می آمد چهره
اش از تنگی نفس کبود شده است و خرخر می کند. امیر سعی داشت آقا جون را از جا بلند کند و در
عین حال با صداي بلند، مرتب صدایش می کرد. بی اختیار، امیر را کنار زدم و دهانم را بر دهان آقا
جون گذاشتم و با تمام توان در آن دمیدم. صداي خرخري که در حنجره اش پیچید، امیدوارم کرد. بی
خبر از این که صداي نفس هاي خودم را می شنوم، باز با تمام قوا در دهانش دمیدم. مادر زار می زد و
امیر سعی داشت با فشارهایی که به قفسه سینه آقا جون می آورد کمک کند، ولی بی فایده بود. امیر
انگار زودتر از من به وضعیت پی برد و بیهودگی کارمان را فهمید. چون آقا جون را بغل کرد و با
کمک علی سوار ماشین کرد.
wWw.98iA.Com