پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:41 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٨
شنیدم و در غرقاب تلخ عذاب غوطه می خوردم. خاله گریه کنان براي کس یا کسانی که من نمی
دانستم می گفت:
خدا بیامرزدش، یک پارچه جواهر بود. حاضر بود خار به چشمش بره، به پاي زن و بچه اش نره. خدا
شاهده من از چشمم بدي دیدم از حاج عباس بدي ندیدم، هر چی باشه پسر اون مادر بود، شیر پاك
خورده بود. الهی بمیرم براي ملیحه. من که خواهرشم جیگرم خونه، خدا به فریاد دل اون برسه.
بعد در حالی که صدایش ضعیف تر می شد، ادامه داد:
غصه مهناز این طورش کرد. والا چیزیش نبود، مثل شاخ شمشاد بود. یک آخ کسی ازش نشنیده بود.
طفلک از بس غصه این دخترو خورد، دق کرد آخه...
هق هق کنان ساکت شد و من صداي نرگس را که سعی داشت خاله را آرام کند، شناختم.
اي خدا، چرا بعضی وقت ها دنیاي به این بزرگی براي آدم چنان تنگ می شود که جز مرگ نمی
تواند آرزویی بکند؟! من عاجز و درمانده حتی دیگر اشک هم نداشتم، مرده اي بودم که تنها نفس،
مانع دفن کردنش بود. مغزم می جوشید و داغ می شد و همراه قلبم آتش می گرفت، اما چه سود؟!
اعصابم مثل آبی که به نقطه جوش می رسد و بی صدا می شود، به جوش آمد و دیگر از صدا افتادم.
نه شیون نه فغان و زاري، نه حتی اشکی که این مصیبت را برایم سبک کند. این بار دیگر چشم هایم
هم با من یار نبود.
wWw.98iA.Com