0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:40 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٢
فصل سی و هفتم
از آزیتا پرسیدم:
اون آقاهه کیه؟
آزیتا مرموز پرسید: چطور مگه؟!
ولی نرگس امان نداد و فوري گفت: ایشون، مهندس کاوه پارساي بی نواست که عقل درست و
حسابی نداره.
من با حیرت و ناباورانه به نرگس چشم دوختم و او با خنده گفت: نترس بابا، دیوونه خطرناك نیست.
فقط این قدر عقلش کمه که عاشق این تحفه نطنز شده!
خلاصه فهمیدم که آن آقا، پسر یکی از دوست هاي آقاي ابهري است که دو سه سال است از خارج
کشور برگشته و یکی از خواستگارهاي سمج آزیتاست، اما آزیتا به دلیل ده سال تفاوت سنی که
دارند، موافق نیست. نرگس هم که طرفدار سر سخت آقاي پارسا بود همیشه سر این مسئله با آزیتا
جنگ داشت. همان شب بود که توي راه برگشت وقتی که من از مهمانی و آقاي ابهري تعریف می
کردم، نرگس گفت:
حالا امشب شلوغ بود، باباش فال هایی با حافظ می گیره، ماتت می بره.
مشتاقانه پرسیدم: راست می گی؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها