پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:41 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٠
دادن حامی و تکیه گاه هایی را که روزي دلم به آن ها قرص بود، به رخم می کشید. آقا جون و
محمد، تکیه گاه هایی بودند که دیگر نداشتم و حالا تازه می فهمیدم تنها وقت هایی که ضعف مایه
آرامش است وقتی است که باعث پناه بردن تو به آغوشی قوي و مطمئن باشد که در پناهت می
گیرد و حمایتت می کند، ولی دیگر ضعف براي من مایه آرامش نبود.
وقتی خرد و مریض از جا بلند شدم که نیم ترم عقب افتاده بودم و در تمام آن روزها مریم و نرگس،
که طی این مدت با هم رابطه اي صمیمانه پیدا کرده بودند، به نوبت پیشم می ماندند تا تنها نباشم.
وقتی حالم بهتر شد به اصرار مریم بیش تر من به خانه آن ها می رفتم و به دو دلیل به کمال میل
اصرارش را قبول می کردم. یکی این که از خانه خودمان دور باشم و دیگر این که دوست داشتم به
خانه و محله قبلی نزدیک باشم. دلم براي خانه و کوچه مان پر می کشید و آرزویم بود بروم و از
نزدیک دوباره آن جا را ببینم. ته دلم همیشه تصور می کردم، اگر جرئت این کار را پیدا کنم، چقدر
خوب می شود و شاید بتوانم خبري از محمد بگیرم. ولی کو جرئت و جسارت رفتن؟!
wWw.98iA.Com