0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:41 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٩
روزها می گذشت و خانه ما، غرق ماتم و عزا، در سکوتی تلخ، سیاهپوش بود. در تمام آن روزهاي
شوم هر بار چشم باز کردم، مریم و نرگس و گهگاه آزیتا را می دیدم و با دردمندي باز چشم هایم را
نه به روي آن ها، به روي دنیا می بستم. نمی خواستم چیزي ببینم، هیچ چیز و هیچ کس!!!
اما، زندگی معطل درماندگی هاي ما نیست، می گذرد و در گذر روزها بزرگترین مصیبت ها از تو
دور می شوند و متعلق به گذشته. تا هستی و نفس داري، مجبوري دوباره به زندگی برگردي، ببینی و
بفهمی و تحمل کنی. درد از بین می رود؟ از عظمت مصیبت و فاجعه کم می شود؟ نه، درد هست،
مصیبت هست، ولی در درون تو، با تو و کنار تو، همراهت می آید و تو به آن عادت می کنی. درد،
جزء لاینفک زندگی است، فرار از آن فرار از زندگی است که امکان ندارد.
چنین شد که درد و رنج در دل و جانم نشست و حالا که اشک نبود تا آرامم کند، آدمی دیگر شدم.
همیشه عقده دل از دو راه خالی می شود و در مواقع خشم و غم خود را نشان می دهد، یا اشک می
شود یا فریاد. از وقتی اشک چشم هایم خشک شد، بغض گلویم تبدیل به فریاد شد. دیگر به جاي آن
مهناز نازکدل و ظریف که لب برمی چید و بغض می کرد و اشک می ریخت، مهناز جوشی و عصبی
نشسته بود. وقتی غصه یا خشم دلم را می فشرد و بغض گلویم را، صدایم به فریاد بلند می شد و
پرخاش. وقتی دیگر نه شانه اي بود که تکیه گاهم باشد، نه سینه اي که صورتم را در آن پنهان کنم و
نه دستی که به حمایت در آغوشم بگیرد، اشک چه معنا داشت؟!
صدایم از سر بی پناهی بلند می شد و فریادم اعتراضی بود به چشم هایم براي گریه نکردن و پناه
نخواستن، براي پنهان کردن ضعفی که دیگر برملا شدنش آرامش در پی نداشت. فقط رنج از دست
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها