0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧١
فصل سی و هشتم
آن روزها مریم و اکرم خانم بی اندازه به من محبت می کردند و من توي آن خانه کوچک
چقدر احساس آرامش می کردم. یکی از همان روزها بود که با تردید دل به دریا زدم و گفتم:
چقدر دلم می خواد برم خونه مون را از نزدیک ببینم.
برخلاف انتظارم، اکرم خانم و مریم خیلی راحت گفتند.
خوب، بیا بریم.
از خونسردیشان جا خوردم و با شک پرسیدم: بریم؟!
اکرم خانم گفت: آره مادر، پاشو، الان منم می خوام برم دکمه بخرم. پاشو با هم بریم.
از حیرت دهانم باز مانده بود، گفتم: آخه، اون جا....
ساکت شدم. اکرم خانم با لبخندي محو گفت: عیبی نداره، دیگه خونه اون ها اون جا نیست.
آه از نهادم بلند شد. آن جا نیستند؟! رفته اند؟ کی؟! در حالی که هیچ کدام اسم آن ها را به زبان نمی
آوردیم و با اشاره و غیرمستقیم صحبت می کردیم، اما نتوانستم جلوي خودم را بگیرم ، پرسیدم: از
این جا رفتن؟! کی؟!
خیلی وقته.
چطور؟! حاج آقا که می گفت هیچ وقت این خونه رو نمی فروشه؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها