پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٠
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
آن صدا حزین و پر احساس همراه زخمه هاي تار، و آن شعر پر معنی چنان اثر کاري و آنی بر قلب
من داشت که ناخودآگاه اشک چشمانم را پر کرد و من که از سر شب فکر محمد، با یادآوري تولدم
و سال هاي قبل، راحتم نگذاشته بود، بی اختیار دستم به زنجیر گردنم گره خورد و با این ابیات اشک
به چشمم هجوم آورد و فکر کردم نرگس راست می گفت که این صدا آدم را مجنون می کند. آقاي
مهرابی همچنان می خواند.
من مانده ام مهجور از او، بی چاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
با این بیت ها، مثل این بود که تمام دردهاي درونم را به شعر می شنیدم و حالی ناگفتنی پیدا می
کردم. در جدال با خودم بودم تا اشکم سرازیر نشود که چشمم به همان آقاي روبرویی افتاد و به نظرم
آمد که با محبتی بی نهایت، آزیتا را نگاه می کند.
wWw.98iA.Com