پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:36 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴١
اولین پاییز بعد از رفتن محمد چه تلخ و سخت گذشت و پاییز چقدر به نظرم غم انگیز آمد. نم نم
باران دیگر قشنگ نبود و ایستادن زیر باران به جاي شادي آفریدن، فقط اشک هایم را سرازیر می
کرد. غروب ها دلگیر و خفه بود و من درست مثل برگ درخت ها زرد ، بی جان و خشکیده.
زوزه باد و غرش رعد در نظرم رعب انگیز و زشت بود، چون آغوش پرمهري که پناهگاهم باشد و
باعث شود از ترسیدن و ضعفم به جاي ناراحتی، غرق شوق بشوم، دیگر نبود. با چشمانی بی فروغ و
قلبی یخزده از پشت پنجره مردن و سرازیر شدن برگ ها را نگاه می کردم. آن سال همراه قلب خزان
زده ام، معناي غم انگیزي پاییز را با تمام وجود حس کردم و فهمیدم و شناختم. با گذر روزها وقتی
چشمه اشک هایم، بی آن که از درد هایم بکاهد، خشک شد کم کم آن موجود آرام، به آدمی
پرخاشگر تبدیل شد که با کوچک ترین بهانه اي آماده پرخاش و حمله بود.
پنچ ماه از رفتن محمد و سه ماه از جدایی رسمی ما می گذشت که یک کارت از زري به دستم رسید.
نامه اي که سیل اشکم را دوباره روان کرد و داغ دلم را تازه.
نوشته بود:
خواهرم مهناز:
هیچ چیز از دست نرفته. نه موج اشک هاي همدردي ما، نه عشق دوستان تو که شاید در آن تردید
داشته باشی، و نه خاطرات شیرین ایام زلال کودکی.
wWw.98iA.Com