0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٧
خانه شان، بیش تر از تصور من مجلل و قشنگ بود. از در وارد حیاطی بزرگ با باغچه هاي چمنکاري
وسیع می شدیم که اطراف یک استخر بزرگ را گرفته بودند و از کناره استخر تا در ورودي
ساختمان، مسافت نسبتا زیادي بود که با چراغ هایی که از لابه لاي کاج هاي مطبق فضا را روشن می
کرد. جلوه خاصی به اطراف می دادند و من بیش تر از قبل دست و پایم را گم می کردم.
آزیتا که با چهره اي گشاد دم در ساختمان منتظر بود، گفت: معلوم هست کجایین؟ چرا این قدر دیر
کردین؟! یک ساعت پیش منتظرتون بودم.
نرگس در حالی که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد، گفت: خوب ما فقط یک ساعت داشتیم
دنبال یک دسته گل ارزون و با جلال و جبروت می گشتیم! نیم ساعت هم از دم در تا این جا طول
می کشه! ما تازه نیم ساعت هم زود رسیدیم!
هر سه به خنده افتادیم که نرگس پرسید: اول بگو، اون آقاهه که سه تار می زنه اومده؟!
آزیتا با سر اشاره کرد: آره، الان می خواد بخونه، زود باشین.
با عجله سر و وضعم را مرتب کردم و همراه آزیتا وارد سالن شدیم.
من که بی نهایت معذب و دستپاچه بودم، دست نرگس را ول نمی کردم که آزیتا با حرص و آهسته
گفت:
بدبخت ها چرا چسبیدین به هم دیگه؟ حالا این ها فکر می کنن از پشت کوه اومدین!
نرگس با خونسردي و آرام گفت: چه عیبی داره؟! چیزي که قراره بعدا بفهمن، بگذار حالا بدونن.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها