0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵١
او درخواست ازدواج کرده است. ماتم برده بود. بهزاد به چشمم آن قدر بچه می آمد که فکر می
کردم اصلا چیزي به این واضحی غیر از نه چه جوابی می تواند داشته باشد.
ولی به هر حال این واقعیتی بود که من ظاهرا دختري جوان بودم و او گناهی نکرده بود. پس به
نرگس فقط گفتم که خیال ازدواج ندارم و فکر کردم قاعدتا قضیه تمام شده است. ولی آقاي میرزایی
دست بردار نبود. با تمام سعی من براي نادیده گرفتنش و سردي و بی تفاوتی که نشان می دادم، او با
نگاه ها و کارهایی که به نظرم بی نهایت بچگانه و لوس بود، نشان می داد که سر حرفش هست. تا
این که اواخر ترم، باز خانم مدبر سراغم آمد. وقتی دوباره خونسرد و بی خیال گفتم که لطف کند و
به او بگوید:
نه، من قصد ازدواج ندارم.
نرگس خندان گفت:
ببخشید ها، شما دو تا انگار پستچی مفت گیر آوردین. خوب الان که من دوباره برم بگم، نه، ایشون
باز چند روز دیگه به اصرار خواهش می کنند که فقط یک ربع شما اجازه بدین باهاتون صحبت کنن
و ....
باز من بیام و دوباره.....؟! خوب چرا دلیل اصلی ات رو رو راست نمی گی؟ قصد ازدواج ندارم بیش
تر به نظرم تعارف و ناز کردن می آد تا دلیل. از قیافه اش خوشت نمیآد؟ چه می دونم شاید اصلا
کسی رو دوست داري؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها