پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:37 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴۶
باتلاق نجات داد. ولی تمام تکاپو و سعی ام براي فرار از یاد محمد و گذشته ام، بی نتیجه ماند. محمد
مثل سایه اي سمج همراهم بود.
جنگ با یاد او، فرسوده ام می کرد و بی حاصل بود. مغزم هر چه می کشید فراموشش کند، انگار
قلبم با شدتی بیش تر از او دفاع می کرد و ثمره این جدال مداوم، رنج دائمی و پنهانی روحم بود که
توان را از من می گرفت.
عقل و منطق کاري از پیش نمی برد، هرچه با دلیل و برهان سعی می کردم دلم را راضی کنم که این
جدایی و از دست دادن، عین خوشبختی است، چیزي در درونم فریاد می کشید و دلایلم را توي
صورتم می کوبید. باید از جنگ دست می کشیدم. فایده نداشت. او روح و قلب و وجود مرا مسخ
کرده و رفته بود. این فرار دیگر فرار از او نبود و گریز از خودم هم براي من امکان نداشت. من با
محمد بزرگ و عقل رس شده بودم. دوران عجیب و حیاتی بلوغم با محمد عجین بود. با او عشق، تعلق
خاطر و حتی نیازهاي جسمانی و روحی ام را شناخته بودم. او دري از دنیایی عجیب را در بحرانی
ترین سن زندگی به رویم باز کرده بود و هر کدام راهم به بهترین شکل به من شناسانده بود. رد پاي
او، در افکارم، اعمالم و حتی نیازهاي جسمی ام باقی بود. فرار بی حاصل بود، من حتی ناکامی و
شکست از عشق و از دست دادن را با محمد حس کرده بودم. و این براي من، شاید ره توشه یک
عمر بود.
بالاخره مجبور شدم تسلیم شوم و دورویی را کنار بگذارم. محمد با من و در وجود من بود و این،
وقتی با خودم کنار آمدم، باعث رشد شخصیتی شد که پرورده او بود. مهناز لوس و ناز پرورده و
wWw.98iA.Com