0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٩
منتها حوصله روابط خاص و صمیمی را نداشتم و همین شاید در آغاز باعث شد که همه فکر کنند
آدمی مغرور و از خود راضی ام، ولی به هر حال آن ها هم به من عادت کردند و همان طور که بودم
قبولم کردند.
یکی از همکلاسی ها پسري پر شر و شور به نام بهزاد بود که انگار با خودش شرط کرده بود که
آرام و قرار نداشته باشد. هر وقت وارد کلاس می شد، صداي پر هیجان و شلوغ او فراتر از صداي
دیگران بود و موقع درس ها هم بیش تر از همه او بود که سر به سر استاد می گذاشت و کلاس را به
شوخی و خنده می کشاند. منتها چون معمولا شوخی ها و حاضر جوابی هایش همراه ادب و با دیدي
ظریف بود مانع از رنجش دیگران می شد.
در مقابل او یکی از دخترهاي کلاس به نام نرگس مدبر که دختري سرحال و بشاش و با نشاط بود،
همیشه در جواب حرف هاي آقاي میرزایی، یا همان بهزاد، حرفی حاضر و آماده داشت. این دو نفر،
هر کدام ناخودآگاه شده بودند زبان و نماینده همجنس هاي خود، یعنی خانم مدبر نماینده دخترها و
آقاي میرزایی نماینده پسرها، که به خاطر اخلاق خوب و خوش سرو زبانی همه بچه ها دوستشان
داشتند و هم قبولشان کرده بودند.
اولین پتک را به مغز خواب رفته من همان آقاي میرزایی، توسط خانم مدبر، وارد کرد و خدا عمرش
بدهد، چون این کارش باعث شروع دوستی من با نرگس شد، دوستی اي عمیق و پر حاصل و شیرین.
اوایل ترم دوم بود که یک روز، بعد از تمام شدن کلاس، خانم مدبر با من همقدم شد و سر صحبت را
باز کرد و بعد یکدفعه گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها