0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵۴
بودم. بالاخره در اثر اصرار هاي مداوم آقاي میرزایی که دیگر داشت به مزاحمت کشیده می شد و
توجه بقیه همکلاسی ها را هم جلب می کرد، یک روز دل به دریا زدم و حقیقت را براي نرگس
گفتم و این شد نقطه شروع دوستی نزدیک ما و برقرار شدن ارتباطی عاطفی و عمیق، آن چنان که
انگار سال ها با هم دوستیم.
وقتی به آقاي میرزایی، دو سه تا از دانشجوهاي سال هاي بالاتر هم اضافه شدند، تصمیم گرفتم شر
همه را از سر کم کنم. حلقه ام را دستم کردم و به کمک نرگس توي دانشگاه شایع کردم که نامزد
کرده ام. هیچ وقت آن روز را که با نرگس شیرینی مثلا نامزدي ام را پخش کردیم، فراموش نمی
کنم.
بی چاره آقاي میرزایی چه حالی شد.
نرگس با دیدن حال و روز او گفت: خدا لعنتت کنه، بالاخره آه این آمیرزا منو می گیره!
خندان گفتم: چرا آهش؟ یک وقت دیدي خودش تو رو گرفت.
نرگس پرخاش کنان گفت: نه که خیلی چشم داره منو ببینه!!!
روزها مثل برق می گذشت و تبدیل به ماه ها می شد و ارتباط من و نرگس نزدیک تر.
اوایل سال دوم دانشگاه بودیم که نرگس گفت: از این هفته می خوام ببرمت یه جاي خوب.
خنده دار بود، جاي خوب نرگس همان کوه بود که من عاشقش!!! بودم. روزي که این حرف را زد،
در حالی که سرم را تکان می دادم، دستم را روي دهانم گذاشته بودم و می خندیدم. مسخره بود.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها