0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٨
همیشه جواب هایش باعث شادي بود، این بار هم باعث شد که ما با خنده وارد سالن بزرگ و آراسته
خانه آن ها شویم. من براي اولین بار خانم و آقاي ابهري را دیدم. دکتر ابهري خیلی بیش از انتظارم،
جوان و برازنده بود، همین طور همسرش.
دکتر مردي بود با قد متوسط و هیکلی موزون و ورزشکاري که صورتی آرام و چشم هایی با نفوذ
داشت و از وراي عینک پنسی با دقتی موشکافانه نگاه می کرد. ولی در عین حال، برخورد پدرانه و
صمیمانه اش به دل می نشست و خانم ابهري با این که قدي تقریبا کوتا داشت و اندامی که می شد
گفت چاق است، ولی چهره اي علی رغم سن و سالش که حدود پنجاه سال بود، شاداب داشت و از
وراي چشم هاي آبی اش با مهري خاص آدم را نگاه می کرد و لهجه اي شیرین و دوستانه خوشامد
می گفت.
هر دو با رویی گشاده، به ما خیر مقدم گفتند و به مهمان ها، به عنوان دوست هاي صمیمی دخترشان،
معرفی کردند. آزیتا جایی نزدیک خودشان به ما نشان داد و نشستیم. من که از خجالت نفسم بالا نمی
آمد و فکر می کردم همه الان فهمیده اند که اولین بار است در چنین جمعی حضور پیدا کرده ام،
سرم را پایین انداخته بودم و با انگشت هایم بازي می کردم، ولی نرگس خونسرد و خندان از راه دور
با همه سلام و علیک و احوالپرسی می کرد.با تشر آزیتا که گفت: چرا این قدر معذب نشستی؟!
بالاجبار سرم را بالا گرفتم و چشمم به چشم آقایی تقریبا جوان که روبروي ما نشسته بود، افتاد که با
لبخند ما را نگاه می کرد. مجبور شدم زورکی لبخند بزنم و با سر سلام کنم که صداي سه تار همه
حواس ها را به طرف بالاي سالن متوجه کرد و من کمی احساس آرامش کردم و توانستم نفس تازه
کنم و همه چیز را ببینم. تزینات زیباي اتاق بسیار بزرگ پذایرایی و پله هاي مارپیچی که از کنار
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها