پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:39 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵۶
نرگس همیشه می گفت – توي خانه آن ها یک جور عشق و مهر و عاطفه ناب توي فضا موج می
زند که روي دیگران هم اثر می گذاره.- و بعد به مسخره اضافه می کرد:
درست مثل خونه خود ما!!! و این چیزي بود که بعدها به وضوح دریافتم، خوشبختی هم مثل بدبختی
می تواند اطراف خود را در بر بگیرد و فضاي خانه آن ها همیشه به آدم این حس آرامش و
خوشبختی را منتقل می کرد.
اولین باري که خانه آن ها رفتم، شب اول دي بود که تولد بیست و یک سالگی ام هم بود. آن شب
به مناسبت یلدا، خانه شان مهمانی بود. من قبلا از نرگس شنیده بودم که پدر آزیتا شب یلداي هر سال
مهمانی اي به راه می اندازد که به قولی شب شعر هم بود. اکثر مهمان ها هم دوستان پدر آزیتا بودند.
نرگس این قدر در مورد آن مهمانی ها تعریف کرده بود که در عین کنجکاوي یک حالت اضطراب
و هیجان خاص هم داشتم. مخصوصا که تا آن زمان پا توي چنین جمع هایی نگذاشته بودم.
آن شب هوا خیلی سرد بود و سوز برف داشت و ما با تمام عجله اي که کردیم، دیرتر از همه
رسیدیم. آماده شدنم خیلی طول کشید، چون هر لباسی می پوشیدم به نظرم مناسب نمی آمد و بالاخره
وقتی حاضر شدم، تازه نوبت دلواپسی هاي مادر بود و شیرین زبانی هاي نرگس براي مادر و پدرم که
خیالشان راحت باشد. نرگس همان طور که به من خیلی نزدیک شده بود، خیلی زود هم اعتماد و
محبت مادر و پدرم را جلب کرده بود و رضایت آن ها را خیلی راحت به دست می آورد.
وقتی رسیدیم، از ماشین هاي دم در، معلوم بود که بیش تر مهمان ها آمده اند و همین بر اضطراب من
بیش از پیش اضافه کرد.
wWw.98iA.Com