0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:37 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴٧
کوتاه فکر، آرام آرام پوست انداخت و کم کم زنی رخ نمایاند با خصوصیات روحی اي که محمد به
او تزریق کرده بود. این اتفاق وقتی افتاد که دیگر از اعتراف به خودم طفره نرفتم. حقیقت این بود
که هنوز با تمام وجود دوستش داشتم و باور می کردم مقصرم. پس از فرار دست برداشتم. عکس و
یادگارهایش را دوباره برگرداندم. زنجیرش را باز به گردنم آویختم و در تنهایی به چشم هایش توي
عکس خیره شدم و این شروع دوران دیگري از زندگی ام بود. دورانی با دو زندگی جداگانه. درس و
فعالیت و دانشگاه و زندگی عادي در یک سو و زندگی عاطفی در سویی دیگر.
من زن بیوه اي بودم که داغ از دست دادن شوهرش را نمی توانست فراموش کند و این داغ همیشه
تازه به من خونسردي و بی اعتنایی خاصی می داد که دیگران را به طرفم جذب می کرد، ولی می
دانستم که نمی توانم حتی نیم نگاهی به مرد دیگري بیندازم. خانم جون همیشه می گفت: - مادر، خدا
هیچ عزیزي رو ذلیل نکنه. از بالا به پایین اومدن مادر، ذلتی است که خدا براي هیچ بنده اش نخواد. –
و من حالا مفهوم حرفش را کاملا درك می کردم. چون همان عزیزي بودم که ذلیل شده بود. من که
روزي کامل ترین را داشتم، حالا به چیزي کم تر از آن قانع نمی شدم. آنچه من از عشق و زناشویی و
محبت شناخته بودم با آنچه در تصور اکثر آدم هایی بود که می دیدم، فاصله اي شگرف داشت و
همین مرا در مواجهه با زندگی دچار سرخوردگی و ذلت می کرد. نگاه هایی که از سر اشتیاق به من
دوخته می شد، خنجري بود که قلبم را سوراخ می کرد و درخواست هایی که به زعم همه خواستن بود
و محبت و اظهار توجه، در نظرم از سیلی و ناسزا بدتر بود.
آري، من از بهشت رانده اي بودم که با خیال آن بهشت زندگی می کرد و کم تر از آن برایش
خاکی بود، بی ارزش و پست.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها