0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:38 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٣
فصل سی و ششم
نمی دانم چرا دلم می خواست با او درد دل کنم و حرف بزنم. دوست داشتم از من سوال کند و شاید
همین کنجکاوي نکردنش، مرا به گفتن، حریص می کرد و در دل از این که بی اعتنا گذشته بود،
دلخور بودم. دلم می خواست این راز را به کسی بگویم. من که حتی در این مورد به مریم هم حقیقت
را نگفته بودم، ناخودآگاه دنبال یک همراز بودم و نرگس با رفتارش، بدون این که علتش را بدانم،
یک حس اطمینان و تمایل در من به وجود آورد.
به هر حال به بهانه پیغام هاي آقاي میرزایی ما به هم نزدیک شدیم و رابطه مان از حدود سلام و
علیک عادي گذشت و کم کم به بیرون از دانشگاه و خانه کشید.
نرگس سه سال از من بزرگ تر بود ولی از نظر فکري، به نسبت سه سال، خیلی فهمیده تر و پخته تر
از من بود. مهارتی خاص در ارتباط بر قرار کردن با آدم ها داشت، با هر کس به زبان خودش حرف
می زد و حرف همه را می فهمید. درست مثل این که خدا، وجودش را براي محبت کردن به دیگران
آفریده باشد. مورد اعتماد و سنگ صبور همه بود. براي مشکلات دیگران چنان خودش را وقف می
کرد که من ماتم می برد. چون این استعدادي بود که خودم هیچ وقت نداشتم. براي او ناراحتی هیچ
کس، غریبه یا آشنا، فرق نداشت. بی تفاوت نبود و در عین حال، یک اخلاق عالی دیگر هم داشت
که سبب اعتماد و اطمینان می شد. هیچ وقت خودش سوالی نمی کرد و تا خودت زبان باز نمی
کردي، غیر ممکن بود حتی در مورد چیزهایی که می دانست سوال کند یا حرفی بزند و همین آدم را
براي گفتن مشتاق می کرد. خصوصا من که از کشیدن بار رازي که به تنهایی کشیده بودم، در رنج
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها