پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:39 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵۵
دوباره برگشتم به همان نقطه اي که باعث بریده شدن مسیر زندگی ام شده بود، ولی مخالفت نکردم،
چه عیبی داشت؟! مگر نه این که خانم جون همیشه می گفت – هر چه نصیب است به تو آن می
دهند.-
قبول کردم و رفتم. در این رفت و آمدها با چند تا از دوست هاي غیردانشگاهی نرگس هم آشنا شدم
و پا به دنیایی دیگر گذاشتم. دنیاي کتاب و شعر و کوه و نقاشی و .....
مقدر این بود که دور از محمد پا به دنیایی که او عاشقش بود، بگذارم. دنیایی که روزي از آن یک
جهنم ساخته بودم، زندگی ام را به دلیل مخالفت با آن، متلاشی کرده بودم، خودم را از بین برده بودم.
حالا در کنار دوست هایم به آن پا می گذاشتم. در حالی که شاید بدون این که بفهمم، این بار هم
عشق محمد و رسوب افکار او در دل و جانم بود که مرا به جلو می راند و این طوري بود که سال ها
می گذشت و من با نرگس در مسیري افتادم که زندگی ام را از بی هدفی و بی معنایی در آورد.
یکی از دوست هاي نرگس که بعدها دوست صمیمی خودم هم شد، دختري بود به نام آزیتا.
نرگس روز اول او را به عنوان خانم نقاش به من معرفی کرد. پدر آزیتا ادیب و هنرمند بود، دکتراي
ادبیات داشت و استاد دانشگاه بود. آن طور که نرگس می گفت، پدرش یعنی دکتر ابهري عاشقانه
آزیتا را که تنها فرزندش بود، دوست داشت و رابطه شان مثل مرید و مراد بود. آزیتا هم پیانو می زد،
هم نقاشی می کرد و هم دانشجوي رشته هنر بود. مادرش زنی ایتالیایی بود که از بیست سالگی در
ایران زندگی کرده بود. خانمی بی نهایت با شخصیت و دوست داشتنی که فارسی را با لهجه اي بسیار
شیرین صحبت می کرد.
wWw.98iA.Com