پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:54 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٩
آن روز تا نزدیک غروب شیون کردم و به خاکی که باور نداشتم پدرم را در دلش پنهان کرده باشد،
چنگ انداختم و تمام آنچه را که خیلی زودتر باید اعتراف می کردم، مویه کنان و درمانده گفتم و
آن قدر اشک ریختم که دیگر حرفی و اشکی باقی نماند و دلم آرام گرفت و قلبم بعد از مدت ها از
زیر آوار نجات پیدا کرد و یاد این حرف محمد افتادم که می گفت: - بالاخره یک نفر باید به آدم
حقایقی را که نمی دونه بگه.- راست می گفت، من توي بازگویی درد دل هایم به پدرم، حقایقی را
که مدت ها قبل باید می فهمیدم، تازه فهمیدم. گرچه دیر، ولی به هر حال فهمیدن بهتر از هرگز
نفهمیدن است.
wWw.98iA.Com