0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨۵
نرگس سرش را به علامت تایید تکان داد.
دوباره بهت زده گفتم: کی برگشت؟
دیگه برنگشت!
هاج و واج گفتم: نرگس، من خودم باباتو دیدم شبیه خودته، خودم دیدمش.
صبر کن می فهمی. بابام یک روز رفت و دیگه برنگشت. سه سال تمام همه جا را دنبالش گشتن. هر
کس یک چیزي می گفت:
یکی می گفت رفته خارج، یکی می گفت با همان دختره که دوست داشته فرار کرده، یکی می گفت
خودشو کشته و ...
خلاصه امید آقا بزرگم که ناامید شد، دق کرد و از غصه مرد. ولی چه فایده؟! مرگ اون نه براي من
بابا شد نه براي مادرم شوهر نه براي باباي بی چاره ام زندگی. یک سال بعد، عمویم صادق، همان که
تو دیدي، با مادرم ازدواج کرد. عمو دو سال از مادرم بزرگ تره و می دونی چی از همه تلخ تره؟ این
که از بچگی مادرم رو دوست داشته و خودش می گه تصمیم داشته هیچ وقت ازدواج نکنه. بی چاره
اونم مثل من و پدرم و مادرم بدبخت افکار احمقانه یک عده دیگه شده. خلاصه وقتی من ده ساله بودم
با مادرم ازدواج کرد و چون توي اون محیط کوچک و با اون حرف و سخن ها و آنچه گذشته بود
زندگی براشون سخت بود اومدیم تهران.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها