0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:42 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧۶
من سر بوده دلش رو برده. واي که از روزي که فهمیدم قضیه چیه، انگار مار و مور توي قلبم ریختن.
آخه اصلا مگه همه ش چند سالم بود؟! هنوز سی سالم هم نشده بود. یک سال خوراکم شده بود اشک
و آه. آقا یحیی هم که نمرده، ماتم ما رو گرفته بود و پیداش نبود. خدا می دونه مرگ براي زن
راحت تره تا تحمل هوو. منم که دیگه داشتم دیوونه می شدم، سرناسازگاري گذاشتم، که یا من و بچه
هام یا اون. می دونی چی گفت. صاف و ساده گفت، اون! منم دلم سوخت. بدجوري دلم سوخت. خدا
نکنه آدم از ته دل آه بکشه و دلش بسوزه. دلم به جوونیم و سختی هایی که کشیدم، به غربتی که
تحمل کردم و دم نزدم، به خوشی هایی که به خاطر اون به خودم حروم کردم، به نخوردن و نپوشیدن
و نخواستن هام که زندگیمون رونق بگیره، سوخت و از ته دل آه کشیدم و یک کلمه، فقط یک
کلمه گفتم: ایشاالله همون طور که جیگر من و این دو تا بچه رو ناحق خون کردي، خدا جیگرت رو
خون کنه.
اشک از چشم اکرم خانم چکید و ادامه داد:
رفت و یک ماه نشده بود که برایم خبر آوردن توي راه تبریز تصادف کرده.
گریه اش شدت گرفت، معلوم بود که بعد از سال ها شوهرش را بخشیده و براي آن آقاي یحیاي
باوفا که می شناخته، اشک می ریزد. بدي ها را فراموش کرده بود، و مثل همه دل هاي کریم و عاشق
که همیشه در نهایت می بخشند، چون از کینه خودشان هم رنج می برند و عذاب می کشند، گناه او را
بخشیده بود.
کمی که گریه اش آرام گرفت، ادامه داد:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها