پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:43 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٧
هیچی مادر، با یک نفرین، جیگر خودمو دوباره خون کردم. آقا یحیی آن قدر تکه تکه شده بود که
حتی نشد غسلش بدن. رفت و من موندم و این دو تا بچه، که هنوزم که هنوزه دارم می سوزم و می
سازم. خلاصه مهناز جون، نه خودخوري کن، نه نفرین. چون زبونم لال مادر، هر دوش آخر یقه خود
آدمو می گیره. برو خدا رو شکر کن که زندگی پهن نکرده بودین. حالا من نمی دونم چی باعث
ناراحتی شد، ولی هر چی که بود، همین قدر که زود عقلت رسید، جاي شکر داره. من به مادرت هم
گفتم، حالا محمد، مرغ آسمونی هم که بوده، وقتی به دلت نیفتاده، همین بهتر که حالا گفتی نه و
تموم شد و رفت. چون مادر، هرچی به دل قشنگ باشه به چشم هم قشنگه، هرچی هم که به دل آدم
نباشه، حور و پري هم که باشه باز پیش چشم آدم بی ارزش می شه و یک عیبی داره.
بی چاره اکرم خانم نمی دانست و خبر نداشت که همه درد من از همین است که آنچه از دست داده
ام، به دلم خوب که هیچ، بهتر از بهترین ها بود و نقشی که بر دلم حک شده بود از جلوي چشم هایم
کنار نمی رفت.
آن روز گذشت و من به مرور و در گذر زمان و آشنا شدن با سرگذشت آدم ها به این نتیجه می
رسیدم که تمام زندگی ها مثل داستان است. داستان هاي جورواجور، بعضی پرهیجان و پرفراز و
نشیب، بعضی آرام و درگیر سکون و روزمرگی و بعضی مثل خواب هاي آشفته و پریشان. ولی آنچه
مسلم است، در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف هست، و آن، فرسایش و رنج است که جز
لاینفک تمام زندگی هاست و برخورد آدم ها با این جزء همیشگی، متفاوت است. بعضی دوست
دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند. آن ها آدم هاي موفقی هستند که به هر قیمتی، داستان
را مطابق میلشان عوض می کنند و جلو می روند. رنج می کشند، اما از آن مثل صیقل روح استفاده می
wWw.98iA.Com