پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:56 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٨
یکدفعه به سمت من چرخید و گفت: حالا، فکر کن این بدبختیه یا اونی که تو بهش می گی بدبختی؟
تو یک عمر با یک پدر مهربون که اون طوري عاشقانه دوستت داشته زندگی کردي و بعد جلوي
چشمت، با همه سختی ولی بالاخره دیدي که رفت، فوت کرد و تمام شد. درسته دلت می سوزه،
سخته، دردناکه، ولی نه به اندازه این که ندونی پدرت مرده س یا زنده، اگر زنده س در چه وضعی
زندگی می کنه، نکبت یا خوشبختی؟ و اگه مرده چطوري مرده، به مرگ طبیعی، یا خودشو کشته یا
اصلا کشته شده؟ از اون طرف همیشه حسرت نگاه پرمحبتی که بدونی نگاه پدرته به دلت مونده باشه،
نه نگاه عمویت یا پدربزرگت و ... واي مهناز، خیلی وقت هاست که از تمام کس و کارم نفرت
دارم، حتی از مادرم. همیشه فکر می کنم، وقتی این قدر اکراه و سر باز زدن بابام را دید، چرا مثل
یک تکه خمیر توي دست این و اون صبر کرد و صدایش در نیومد؟ اگه اونم از خودش یک
وجودي نشون می داد اگه مخالفت کرده بود، اگه وقتی منو حامله شد، یکجوري منو از بین برده بود و
اگه ...
یک عمره من با اگر و شاید و اما زندگی کردم. تا مرز دیوونگی رفتم و برگشتم و آخرم بی فایده و
توي همه این سال ها از اون جا که ناخودآگاه از خونه فراري بودم، با مردم و اجتماع جوش خوردم و
دوست شدم و این ارتباط ها و دوستی ها و شنیدن دردسرهاي دیگران بوده که منو سرپا نگه داشته و
هربار با شنیدن درد دل هاشون به خودم نهیب زدم که درد من اصلا درد نیست، خودم توي سر خودم
زدم و خودم رو توبیخ کردم و دوام آوردم. اینه که حالا از دست تو که این جوري خودتو باختی
کفرم در اومده. اصلا از همه کسانی که تا یکخورده زندگی بالا و پایین می شه، خودشو رو ول می
کنن نفرت دارم. از آدم هایی که فقط بلدن مثل شیر برنج ولو بشن ...
wWw.98iA.Com