0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:54 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٨
کنند، نه وزنه اي به پا براي درجا زدن. ولی بعضی ها ترجیح می دهند که سیاهی لشکر داستان
زندگیشان باشند. براي همین در مسیر زندگی، جا به جا، قهرمان هاي مختلف پیدا می شوند و زندگی
آن ها را نقش می زنند و می روند و معلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان
قهرمان ها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج این ها بیش از
دیگران باشد.
و به این نتیجه می رسیدم که اگر آدم ها، تمام سعی شان را بکنند که به جاي سیاهی لشکر، قهرمان
اصلی داستان زندگیشان باشند، تمام داستان ها، اگرچه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک
پایانی دلنشین خواهد داشت که کم ترین حسن آن این است که دیگر لااقل آدم از خودش گله اي
ندارد.
این حقایق را آرام آرام می فهمیدم و از سیاهی لشکر بودن خودم حالم به هم می خورد و تمام توانم را
به کار می بستم که از آن حالت منفعل به در آیم. چشم هایم گرچه دیر به هر حال داشت به روي
حقایق باز می شد. این بود که روزي که تنها، سرخاك پدرم رفته بودم، قول دادم، به پدرم قول دادم
و با خودم عهد کردم که گذشته را جبران و دل پدرم را شاد کنم. زارزنان با بهترین پدر دنیا، درد دل
کردم و عذرخواهی. خیلی تلخ است که به جاي پدرت، پدري که سال ها کنارت بوده و تو قدر لحظه
ها را نشناخته اي و بی ثمر از دستشان داده اي، به سنگی سرد و سخت و تیره، چنگ بیندازي و زار
بزنی، صدایش کنی و جواب نشنوي.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها