0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٠
دانستن و از قید خرفتی رها شدن را که به من احساس زنده بودن و اعتماد به نفس می داد اول از همه
به نرگس و بعد به دکتر و آزیتا مدیون بودم. براي همین ممنونشان بودم و بی نهایت دوستشان داشتم
و اوقاتی که غرق خواندن کتاب می شدم یا با لذت و عشق به موسیقی اصیلی گوش می کردم که
یک روز از آن منتفر بودم، غیرممکن بود یاد محمد نیفتم و پیش خودم آرزو نکنم، کاش حالا که
دیگر حرف هایش را می فهمم و حرفی براي گفتن دارم، فقط یک بار دیگر می دیدمش، کاش فقط
... ولی فایده نداشت. تا حالا اي کاش توي دنیا ثمر داشته که حالا براي من داشته باشد؟! من فقط رنج
می بردم و بس. رنجی نهانی که کسی از آن با خبر نبود.
رنج بردن باعث فهمیدن می شود و ذهن را به تلاش براي شناختن وا می دارد تا این که قواعد زندگی
و تلخی و سختی را می شناسد و به درك و شعور می رسد. ولی وقتی به فهمیدن و درك رسیدي، از
آن به بعد دیگر خود فهمیدن باعث رنجت می شود. دیگر هم از فهمیدن خودت رنج می بري، هم رنج
فهمیدن آنچه دیگران درك نمی کنند و نمی فهمند و نمی بینند، به جانت نیش می زند و آزارت می
دهد. ولی هر قدر در نادانی می شود درجا زد، در فهمیدن نمی شود. وقتی چشم هایت باز شد، دیگر
نمی توانی آن را ببندي و خودت را به نفهمی بزنی، و من تازه حالا می توانستم رنج آن سال هاي
محمد را درك کنم و خجالت بکشم، اما باز هم بی فایده.
بهمن ماه آن سال بود که آزیتا طی مراسمی مفصل با مهندس پارسا ازدواج کرد و بعد از سال ها من
و نرگس چه شور و شوقی براي این عروسی داشتیم. عروسی اش مرا به یاد عروسی زري انداخت و
خاطرات گذشته ها. هوا همان طور سرد بود و برف ریزي می بارید و من که بعد از محمد به هر
عروسی که می رفتم غمی مرموز به دلم چنگ می زد، آن روز انگار غصه ام چندین برابر بود. غصه ام
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها